ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٣٠ - مورد دهم - امير المؤمنين براى ابراز ناگواريهايى كه شديدا به او حمله ور مى شد سر به دهنهء چاه فرو مى برد
< شعر > ورنه چون صديق و فاروق مهين هين طريق ديگران را بر گزين < / شعر > مولوى در هر سه جا كه داستان خيبر كندن امير المؤمنين عليه السلام را آورده است ، به اين علت است كه كندن و صرف نظر كردن از آنچه بايد از بين برود ، با قواى طبيعى امكان پذير نيست . در جاى اول كندن و صرفنظر كردن از صورت را مطرح نموده و مى گويد اگر آن توانايى و همت را پيدا كنى كه از صورت و ظاهر خود را كه بعد مادى تست بگذرى و آن را بسوزانى ، مانند اين است كه همهء صورتها را به دست آوردى و بدان جهت كه كندن و شكستن صورت فقط با قوهء ربانى است ، لذا با انجام چنين كارى مانند امير المؤمنين مى توانى در خيبر را بركنى ، [ در حد خود ] در جاى دوم مى گويد : بر داشتن پرده از روى هستى براى دريافت واقعيات آن چنانكه هستند ، يعنى نفوذ به ماوراى ظواهر و نمودها ، يك نيروى ربانى مى خواهد همان گونه كه كندن در خيبر با دست مبارك امير المؤمنين عليه السلام با قوهء ربانى بود . در جاى سوم مى گويد : براى كندن عادتهاى پليد در دوران كهنسالى كه سخت در اعماق روان نفوذ كرده است ، بايد مانند امير المؤمنين در كندن در خيبر ، از خدا نيروى ربانى گرفت . داستان كندن در خيبر با قوهء ربانى بوسيلهء امير المؤمنين عليه السلام به قدرى معروف و متواتر نقل شده است كه هيچ نيازى به ذكر مأخذ و مدرك ديده نمى شود .
مورد دهم - امير المؤمنين براى ابراز ناگواريهايى كه شديدا به او حمله ور مى شد سر به دهنهء چاه فرو مى برد .
< شعر > نيست وقت مشورت هين راه كن چون على تو آه اندر چاه كن چون بخواهم كز سرت آهى كنم چون على سر را فرو چاهى كنم < / شعر > اين قضيه را شيخ فريد الدين عطار در منطق الطير نيز آورده است :
< شعر > مصطفى ( ص ) جايى فرود آمد براه گفت آب آريد لشكر را ز چاه رفت مردى زود باز آمد به تاب گفت پر خون است چاه و نيست آب گفت پندارى ز درد كار خويش مرتضى در چاه گفت اسرار خويش چاه چون بشنيد آن تابش نماند لا جرم پر خون شد و آبش نماند < / شعر > امير المؤمنين عليه السلام در چند مورد از سخنان مباركش در نهج البلاغه رنج