ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٨٢ - زندگى تو بدست من نبوده است تا مرگ تو بدست من باشد
هيجانات نفسانى قرار نمى گيرد . بلى ، همان طورى كه اشارتا متذكر شديم : اهانت بر يك انسان آنهم بوسيلهء خدو انداختن بر روى او ، آنهم در حالت مغلوبيت قطعى كه اهانت - كننده داشته باشد ، هيجان شديد نفس براى انتقام امرى است كاملا طبيعى . اما سه مطلب بعدى نه تنها امورى صحيح مى باشند ، بلكه از اساسىترين قواعد اخلاقى عرفان اسلامى هستند كه ناديده گرفتن آنها مساوى با حذف مبناى اخلاق و عرفان اسلامى است .
در خاتمهء اين مبحث خاطر نشان مى سازيم كه اگر بشر در تاريخ طولانى خود مضمون اين دو بيت را مى فهميد و به آن عمل مى كرد - < شعر > تو نگاريدهء كف موليستى آن حقى كردهء من نيستى نقش حق را هم بامر حق شكن بر زجاجهء دوست سنگ دوست زن < / شعر > بدون كمترين ترديد ، تاريخ خونبارى كه در پشت سر گذاشته است ، مبدل به تاريخى شكوفا و بهجت انگيز مى گشت و مردم لذت آن تمدنى را كه در كتابها مى خوانند و متفكران به آنان وعده مى دهند مى چشيدند . ولى هيهات لذت پرستى و خود محورى و منفعت گرايى چنان درون قدرتمندان و قدرت پرستان ناهشيار را تباه ساخته و چنان تخدير روانگردان در آنان بوجود آورده است كه با شنيدن مضمون دو بيت ، گيج و كلافه مى شوند و پا به فرار مى گذارند تا گونههاى خود را با آشاميدن خونهاى ناتوانان سرخ كنند تا نوبت متلاشى شدن خودشان فرا رسد .
< شعر > گبر اين بشنيد و نورى شد پديد در دل او تا كه زنارش بريد گفت من تخم جفا مى كاشتم من ترا نوعى دگر پنداشتم تو ترازوى احد خو بوده اى بل زبانهء هر ترازو بوده اى < / شعر > شايسته بود كه با ديدن چنان عظمت روحانى و مطلق گرايى والا ، در درون آن جوان سلحشور كه مغلوب قدرت ربانى امير المؤمنين عليه السلام گشته بود ، نورى در درونش تابيدن بگيرد و ساختمان شخصيتش كه در ظلمت كفر نا پديد بود ، بكلى فرو بريزد و كاخى با شكوه و مجلل از شخصيت نو در درونش ساخته شود و سر به ملكوت بكشد .
يا امير المؤمنين ، مرا عفو فرما و از من در گذر ، من ترا نمى شناختم ، من ترا مانند ديگر مردم معمولى مى پنداشتم كه در همهء موجوديتشان از هوى حركت مى كنند و در هوى