ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧ - دنيا آن جايگاه شگفت انگيز است كه هيچ پديده اى و حقيقتى در آن ، خالص و ناب بجريان نيفتاده است
هيچگونه نگرانى و اضطراب ندارند ، و باصطلاح معمولى جهان به مراد ايشان مى گردد و با اسب تيزرو بعد جسمانيش ، بسوى هر مقصدى كه بخواهد مى تواند تاختن بگيرد اگر آگاه باشد از اين كه ديگر افراد بشر چگونه در فقر مادى و علمى و تندرستى و انواعى از بينوايىها روزگار خود را سپرى مى كنند و متأثر نشود ، اين شخص انسان نيست و تطبيق مفهوم انسانيت بر چنين شخصى ، خيانت بهمهء ارزشهاست و اگر متأثر شود ، چگونه مى توان گفت : اينان همان اشخاصى هستند كه جهان بمراد آنان مى گردد و همهء خيرات و خوشىها بطور ناب دست بسينه تسليم خواستههاى آنان مى باشد در كدامين نقطه از زندگى مى توان با موضوعى مباح ارتباط پيدا كرد ، كه در پيرامون آن موضوع ، هيچ ممنوعيتى سر راه آدمى را نگيرد خيرى بشما روى مى آورد ، تا مى خواهيد ذايقه را با آن خير خوش كنيد و حتى تا بخواهيد در بارهء آن خير سخنى با خويشتن يا با ديگران بگوييد ، حوادثى از درون يا بيرون در برابر چشمان شما ، شروع به رژه رفتن مى نمايند . در گذشته يك بيت از بعضى شعراى آگاه ديدم كه مضمونش اينست : « براى تماشاى گلهاى باغ نمى توانم تا باز شدن در باغ صبر كنم ، زيرا ممكن است حوادث تا باز شدن در امان ندهد ، لذا از شكاف ديوار باغ گلها را تماشا مى كنم . اين بيت حافظ شيرازى را افراد فراوانى حفظ كردهاند :
< شعر > بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى فرصتى دان كه ز لب تا بدهان اين همه نيست < / شعر > برويم سراغ زندگى و مرگ ، هر اندازه كه بخواهيم همهء قواى درك كنندهء خود را در واقعيات ثابت نماى جهان متمركز كنيم ، باز نخواهيم توانست گوش از صداى آبشار حيات كه از قلهء بلند ماوراى طبيعت ، به رودخانهء وجود ما مى ريزد ، ببنديم و ديده از جريان چشمه سار حيات در درون خود بپوشيم و بگوييم : افسانه است اين كه مى گويد :
< شعر > هر نفس نو مى شود دنيا و ما بى خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوى نو نو مى رسد مستمرى مى نمايد در جسد < / شعر > خواهى گفت : ما اكثر اشياء را ثابت و بى حركت و تحول مى بينيم .
مى گوييم : بلى شما :