ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٦٦ - مورد يكم - داستان خدو انداختن خصم بر روى امير المؤمنين عليه السلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست
از خارستانها بگذرد . خود طبيعى « رو به من اعلاى انسانى » ، از نقصى به كمالى از توحشي رو به تمدنى ، از جاهليتى رو به اسلامى و از جنگى رو به صلحى .
١٠ - اى بزرگى كه وجود نازنينت عقل و عقلت حقايق برين را دريافته است .
< شعر > يا تو واگو آنچه عقلت يافته است يا بگويم آنچه بر من تافته است از تو بر من تافت چون دارى نهان مى فشانى نور چون مه بىزبان از تو بر من تافت پنهان چون كنى بىزبان چون ماه پرتو مى زنى < / شعر > اين يك حالت روحانى بسيار با اهميت است كه مولوى احساس مى كند كه شعاعى از اشعهء خورشيد درون امير المؤمنين عليه السلام بر او تافته است و اين تابش پيش از آنكه آن حضرت به سخن در آيد انجام گرفته است .
١١ - يعنى وجود على عليه السلام تجسمى از آن حقيقت درخشان شده است كه همهء جويندگان انوار الهى از وجود آن ولى اللَّه اعظم نور مى گيرند .
< شعر > چون تو بابى آن مدينهء علم را چون شعاعى آفتاب حلم را بازباش اى باب بر جوياى باب تا رسند از تو قشور اندر لباب بازباش اى باب رحمت تا ابد بارگاه ما له كفوا أحد < / شعر > ١٢ - تو بگو اى در شهر علم كه درون پيامبر مصطفى صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم بود أنا مدينة العلم و علىّ بابها < شعر > كه من شهر علمم عليم در است درست اين سخن گفت پيغمبر است < / شعر > كه در آن شهر چيست و چه رازها و حقايقى در آن بوده است اى كه عقل برينت هر آنچه را كه معقول است با علم الهى دريافته است . تو آن در علمى كه انسانها با قرار گرفتن در جاذبهء كمال تو ، از مرحلهء پوست بودن به مغز مى رسند .
١٣ - تو آن در رحمت خداوندى هستى كه هر سالكى براى ورود به بارگاه الهى از تو بايد برخوردار باشد .
١٤ - تويى بارگاه آن خداوندى كه براى او همانندى نيست .
< شعر > پس به گفت آن نو مسلمان ولى از سر مستى و لذت يا على كه بفرما يا امير المؤمنين تا بجنبد جان به تن در چون جنين < / شعر > چگونه جان آدمى با يك سخن به حركت و تكاپو در مسير كمال مى افتد آرى ، نفوذ