ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٨ - دنيا آن جايگاه شگفت انگيز است كه هيچ پديده اى و حقيقتى در آن ، خالص و ناب بجريان نيفتاده است
< شعر > شاخ آتش را بجنبانى به ساز در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازى مدت از تيزى صنع مى نمايد سرعت انگيزى صنع پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتيست مصطفى ( ص ) فرمود دنيا ساعتيست < / شعر > پس حيات و موت هم با يكديگر مخلوطند . آن گاه سراغ علم را بگيريم ، آيا تا كنون معلومى را ديدهايد كه پيرامون آن مجهولاتى وجود نداشته باشد سپس سرى هم به سلطه گران خود كامه مى زنيم ، البته آنان خشنود نخواهند بود از اين كه شما آنچه را كه در درون آنان مى گذرد بازگو كنيد ، ولى اصالت و جدى بودن و مطلوبيت ارائه واقعيات ، هرگز خشنودى و ناخشنودى ، شوخى كنندگان با واقعيات و خويشتن را در نظر نمى گيرد . اگر تخديرهاى متنوع و تسليتهاى گوناگون به داد آن سلطه گران خودكامه نرسد ، احساس متزلزل بودن پايههاى قدرت بجهت عوامل درونى يا كلنگهاى بيرونى ، دل آنانرا در اضطراب فرو مى برد . پس نتيجهء اين مشاهدات همان اصل است كه امير المؤمنين عليه السلام در جملات مورد تفسير مى فرمايد : در اين دنيا هيچ چيز ناب و خالص پيدا نمى شود . آيا دليلى بهتر از اين براى اثبات ناچيز بودن زندگى اين دنيا در نزد خدا مى توان سراغ گرفت كه به قول ملك الشعراء بهار :
< شعر > عاقل برى دو پول درديكن معطله احمق نشسته مين اوتل شايه پندرى < / شعر > ( عاقل براى دو پول در دكان معطل است ، ولى احمق در ميان هتل با كمال آسودگى و خوشى نشسته و مى پندارد كه شاه است ) آيا عسل بدهان نرون و چنگيز و تميورلنگ خونخوار شيرينى نمى دهد و مى گويد : چون اين درندگان ضد بشريت هيچ ارزشى بجانهاى آدميان قايل نيستند ، لذا من هم در ذايقهء اينان دست از خاصيت طبيعى خود بر مى دارم آيا مى توان تصور كرد كه اگر در اين دنيا حجاج بن يوسف ثقفى و يزيد بن معاويه و سنان بن انس آن ضد انسانها و دشمنان كرامتها و ارزشها درخت سيب مى كاشتند ، چون بىشرمترين و وقيحترين مردمان بودند ، بجاى سيب خار مغيلان مى روييد و بچشمان پليد و دلهاى ناپاك آنان فرو مى رفت نه هرگز ، زيرا اين دنيا وسايلى را كه در اختيار انسانها مى گذارد ، كارى با نيك و بد و زشت و زيبا ندارد . موجودات طبيعى اين دنيا وسايلى