ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٦٧ - مورد يكم - داستان خدو انداختن خصم بر روى امير المؤمنين عليه السلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست
سخن در جان مانند نفوذ حقايق زير در يكديگر است :
< شعر > هفت اختر هر جنين را مدتى مى كند اى جان بنوبت خدمتى چون كه وقت آيد كه جان گيرد جنين آفتابش آن زمان گردد معين چون جنين را نوبت تدبير رو از ستاره سوى خورشيد آيد او اين جنين در جنبش آيد ز آفتاب كافتابش جان همى بخشد شتاب از دگر انجم بجز نقشى نيافت اين جنين تا آفتابش برنتافت از كدامين ره تعلق يافت او در رحم با آفتاب خوب رو از ره پنهان كه دور از حس ماست آفتاب چرخ را بس راه هاست آن رهى كه زر بيابد قوت ازو وان رهى كه سنگ شد ياقوت ازو آن رهى كه سرخ سازد لعل را وان رهى كه برق بخشد نعل را آن رهى كه پخته سازد ميوه را وان رهى كه دل دهد كاليوه را < / شعر > اگر سخنى از دل برآيد و آن دل از معرفت ناب و دريافتهاى محصول گرديدنهاى تكاملى به درجهء نفس مطمئنه رسيده باشد ، محال است آن سخن در به حركت آوردن جان آدمى در مسير تكامل تأثير نداشته باشد . اين معنى « ز ان كه از دل جانب دل روزنه است » پندار و خيال نيست ، زيرا اتحاد جانهاى آدميان در برخوردارى از فيض ربوبى پندار و خيال نمى باشد .
< شعر > بازگو اى باز پر افروخته باشه و با ساعدش آموخته بازگو اى باز عنقاگير شاه اى سپاه اشكن بخود نى با سپاه امت وحدى يكى و صد هزار بازگو اى بنده بازت را شكار در محل قهر اين رحمت ز چيست اژدها را دست دادن راه كيست < / شعر > اكنون اى باز سبكبال و پر افروخته ، در بارهء جمع شدن اين دو حقيقت تضاد نما ( قهر و رحمت ) با ما سخنى بفرما - آن قدرت و هيجان وصولت كوه افكن چه بود و اين لطف و رحمت چيست آن غذاهاى خشن و بىلذت چيست و اين دلاورى و شجاعت كدام است گريه بر سر كوى يتيمان و بينوايان را چگونه مى توان با از پاى در آوردن سلحشوران و جنگاوران روزگار يكجا جمع كرد بما بگو : آن زهد و تقوى و حكمت و عرفان در حد اعلى كجا و زمامدارى جوامعى پهناور از دنيا كجا و