ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٩٣ - دليل دوم - براى اثبات اين حقيقت كه بشر براى پيشرفت و تكامل ارزشى خود بطور مستمرّ قانونى حركتى انجام نداده است
آن رسيده است كه از كاروانسالاران اين قافله بپرسيم كه شما خيلى حرفها براى ما زديد امّا بالاخره بما نگفتيد كه اصالت با فرد است يا با اجتماع و اين سخنان بسيار فراوان و احساسات انگيز و آرزو ساز شما ، ما را بياد آن داستان بسيار مختصر و شيرين انداخت كه مى گويند : يك نفر از آغاز شب تا پايان آن ، داستان ليلى و مجنون را با آب و تاب زياد به رفيقش مى گفت ، در پايان شب كه داستان هم باخر رسيده بود ، گويندهء داستان برفيقش گفت : خوب ، اى رفيق ، اين داستان كه گفتم ، چگونه بود ، آيا دلچسب بود و آيا لذّت برديد رفيقش كه تا بامداد گوش به داستان فراداده بود گفت : آرى ، داستان بسيار عالى و جالب بود ، ولى راستش را بخواهيد ، من بالاخره نفهميدم ليلى نر بود و مجنون ماده ، يا مجنون نر بود و ليلى ماده هنوز جنگ ميان جان استوارت ميل و پيروانش از يك طرف و اميل دوركيم و هواخواهانش از طرف ديگر برقرار است . آيا بدون تعارفات معمولى مى توان ادّعا كرد كه عاشق زندگى طبيعى محض توانسته است رابطهء فرد و اجتماع و دو قلمرو زندگى آن دو را بطور منطقى انسانى تنظيم نمايد آنچه كه مشاهدات تاريخى جريان زندگى عينى دو طرف رابطه ( فرد و اجتماع ) نشان مى دهد ، اينست كه استعدادها و نهادهاى فردى انسانها ( نه بعنوان فرد موجود در خلأ بلكه بعنوان ماهيّت انسانى ) در زندگى اجتماعى يا بكلَّى حذف مى شود و يا آن نوع استعدادها و نهادها را به فعليّت مى رساند كه قالبهاى زندگى اجتماعى تعيين مى نمايد . در اينجا مجبوريم براى توضيح اين مسئله جمله اى را كه بعضى از مطلعين به « ژان پل سارتر » نسبت دادهاند ( و من بنوبت خود در صحّت اين نسبت ترديد دارم ) نقل كنيم . بهر حال جمله اى كه نقل شده است چنين است : « انسان تاريخ دارد و نهاد ندارد » يعنى آنچه كه انسان دارد همانست كه در زندگى اجتماعى به فعليّت مى رسد و سپس به حلقههاى زنجير تاريخ مى پيوندد . ملاحظه مى شود كه جملهء فوق چگونه انسان را تحويل قالبهاى زندگى اجتماعى مى دهد