شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٣٥٠
نمى آيد از مال و جمال او و از فرزندان او كه در روزگار او كس را چنان نبود. امروز همه رفت و هر چند روز بر مى آيد، كار او بتّر است و نيز هرگز كار او به قاعده نشود.
و از اين معنى ياد او مى داد؛ [١] تا او بگريست و فرياد كرد.
آن گه گفت: من دواى او دانم، اگر نصيحت من بشنود.
گفت: آن چيست؟
گفت: اينكه او گوسفندى از من بستاند و به نام من قربان كند تا خداى او را عافيت دهد كه اين مجرّب است.
او، آن گوسفند از او بستد و بيامد و ايّوب را گفت: يا نبىّ اللّه ! تا چند از اين رنج و محنت و بينوايى! مردى طبيب آمد و مرا چيزى آموخت و نصيحتى كرد و آن قصّه به او بگفت. اكنون اين گوسفند به نام او قربان كن كه او گفت كه شفاع [٢] است تو را در اين.
ايّوب او را گفت: اى كم خرد! ندانى آنكه بود؟ آن دشمن خداى بود، ابليس؛ مى خواست تا من براى او قربان كنم و او تو را بر جزع حمل كند و روزگار گذشته ياد تو داد، تو قبول كردى، انديشه نكنى كه ما را آن، كه داد؟
گفت: خداى. گفت: هم خداى عوض دهد و تواند داد.
وهب گفت: چون مدّت محنت ايّوب به سر آمد و ابليس از كار او عاجز شد، يك روز بيامد، بر صورت مردى با جمال و هيبت و زىّ پادشاهان، بر اسبى نيكو نشسته، پيش «رحمت» آمد و او را گفت: حال شوهرت ايّوب چگونه است؟
گفت: به غايت رنجور است.