شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢٠٦
خداى دهيم تا خداى تعالى چه تقدير كرده است؟طعام بخوردند و به عبادت مشغول شدند و سر به سجده نهادند. خداى تعالى خواب بر ايشان افكند و سيصد و نه سال بخفتند. و دقيانوس ايشان را طلب كردو كس فرستاد و پدران ايشان را حاضر كرد و گفت: پسران شما كجااند؟ ايشان را پيش من آريد؟
ايشان گفتند: احوال ايشان را ندانيم. بر ما آن است كه ما در طاعت توايم، امّا ايشان مالهاى ما برگرفتند و از شهر برفتند. كسانى كه ايشان را ديده بودند، گفتند: ايشان در غارى شدند كه بر در اين شهر است؛ كوهى كه آن را «بيخاوس» مى خوانند.
او برخواست و با لشكر آنجا آمد. هر كس كه خواست كه آنجا فرو شود، از ترس نتوانست. آخر گفتند: يا مَلِك اگر تو ايشان را به چنگ آرى، كارى نخواهى كرد به جز كشتن؟! گفت: بلى. گفتند: در اين غار بر بايد آوردن تا اينان در آنجا بميرند و اين غار، گور ايشان باشد.
گفت: صواب است. بفرمود تا در غار برآوردند و ايشان خفته بودند و از آن بى خبر. در ملك دقيانوس، دو مرد بودند مؤمن: يكى «سدروس» نام او، و يكى «روباس». نامهاى ايشان و نسبهاى ايشان بر لوحى نوشتند از ارزيز و در بناى آن سدّ نهادند. گفتند: تا باشد كه كسى وقتى اين بنا بشكافد از احوال ايشان خبر دهد مردمان را، تا عبرتى باشد شنوندگان را.تا آن گاه كه دقيانوس هلاك شد و از پس او چند قرن بگذشت؛ خداى تعالى ايشان را بيدار كرد.
عبيدة بن عمير گفت: اصحاب كهف جوانان بودند از فرزندان ملوك با طوق و ياره و گوشوار زرين. روزى از روزهاى عيد، ايشان از شهر بيرون آمدند و سگ صيد با خود داشتند و خداى تعالى تنبيه كرد ايشان را و ايمان در دل ايشان افگند. ايشان ايمان آوردند. هر يكى على حده به تنبيهى كه خداى كرده ايشان را و هر يكى ايمان