شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ١٣٤
۴۱۶ پ).
۷. اسماء گفت كه على گفت: يا بنت رسول اللّه ! مرا وردى است. دستور باشى تا آن وِرْد بگزارم؟ فاطمه گفت: صواب باشد. آن گه گفت: يا اسماء نكو انديشه كرده اى، سه روز تا هفته اى بَرِ او باش تا او تنها نماند (ج ۱۴، ص ۲۷۱).
۸. سليمان عليه السلام گفت: مى گويد، اگر دستور باشى تا بروم و براى بچگان كسبى مى كنم تا بزرگ شوند، آن گاه با خدمت تو آيم؟ گفت: روا باشد. مرغ برفت. (ج ۱۵، ص ۱۹).
۹. تا شبى در خواب ديدند آنچه خداى حكايت كرد از ايشان، بر دگر روز بيامدند و پيش او بنشستند و گفت: ايّها العالم! ما دوش هر يكى خوابى ديده ايم اگر دستور باشى بپرسيم و تو آن را تعبير فرمايى؟ گفت: بگو. (ج ۱۱، ص ۷۴)
۱۰. عبداللّه مبارك گفت: در نزد سفيان ثورى شدم به مكّه. بيمار بود و داروى خورده بود و اندوهى مى بود. او را گفتم: چه بوده است تو را؟ گفت: بيمارم و داروى خورده ام. گفتم: پيازى هست؟ بفرمود تا بياوردند. بشكستم و گفتم: ببوى، باز گير آن ببوى. باز گرفت، عطسه چندش فراز آمد و گفت: «الحمد للّه ربّ العالمين» و ساكن شد. مرا گفت: يابن المبارك فقيه و طبيب. گفتم: دستور باشى كه مسأله چند بپرسم؟ گفت: بپرس. (ج ۴، اساس ۱۴۳).
۱۱. آنگه مى آمدند و دستورى مى خواستند و مى گفتند: ما ساز نداريم و برگى نكرده ايم و عدتى نيست ما را اگر ما را دستور باشى تا روزى چند مقام كنيم و برگى سازيم و از پس تو بياييم. حق تعالى از نهان نفاق ايشان رسول را عليه السلام خبر داد و گفت.
(ج ۹، ص ۲۵۸). ب) دستور باش
۱۲. فرشتگان گفتند: بار خدايا! تو را در زمين خود يك بنده موحّد است. تمكين مى كنى تا او را به آتش بسوزند؟ ما را دستور باش، تا او را نصرت كنيم؟ گفت: برويد