شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢١٠
«تمليخا» گفت: ديروز همه در طلب ما بودند و امروز بى شك آن است كه ما را ببرند و اين آخر روزى است ما را از دنيا.
مهتر ايشان گفت: ما توكّل بر خداى كرديم و بر دين حق مُقام كنيم و جان به فداى دين كنيم.آن گه «تمليخا» برخاست و آن درمها برگرفت و روى به شهر نهاد. در شهر آثارى و اعلامى كه او را رها كرده بود، به خلاف آن بديد كه او بگذاشته بود. متوارى وار به شهر درآمد، ترسان و مترقّب از خوف دقيانوس. چون در شهر آمد، مردمان را ديد در شعار ملّت عيسى عليه السلام و نام عيسى عليه السلام مى گفتند و صلوات بر او مى دادند. به تعجّب فرو ماند. گفت: من دوش از اين شهر بيرون رفتم و در اين شهر كسى نام عيسى عليه السلام نيارست بردن؛ اكنون شعار او آشكارا مى گويند و مى دارند! و او را خبر نبود كه دقيانوس هلاك شده است از مدّت ۳۰۹ سال.تا گرد آن شهر مى گشت، كس را نمى شناخت؛ و رسم و آيين ايشان به خلاف آن ديد كه او را رها كرده بود. با خود گفت: همانا شهر غلط كرده ام يا در خوابم؟!
آخر انديشه كرد و گفت: در اين نزديكى شهر همين است. آخر مردى را گفت: اين شهر را چه خوانند؟ گفت: «دفسوس» بدانست كه شهر آن است، ولكن مردمان آن شهر نه آن بودند.
آخر درمها كه داشت، بيرون كرد و آن درمها بود به نام و مُهر دقيانوس، از ۳۰۹ سال زده و بر شكل پاى شتر بود به بزرگى. درمى چند بداد تا طعام خرد. مرد آن درم بستد و درو نگريد و نقش و سكّه آن برخواند و تاريخ آن؛ فرو ماند. در مرد نگريد. مردى غريب و مجهول بود.او را گفت: اين درم از كجا آوردى؟! او گفت: اى مرد! تو را با اين چه كار؟! درم بستان و طعام بده مرا به نرخ وقت!
آن مرد، آن درم به ديگرى داد و ديگرى به ديگرى نمود و دست به دست بدادند و گفتند: اين مرد همانا گنجى يافته است. او را گفتند راست گوى تا اين گنج كجا