شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ١٧٢
كردى، در همه زمين جاى نبودى كه گندم و خرما بيشتر بودى از آنكه به مكّه؛ وليكن دعا بر گوشت و شير كرد؛ چندانى كه گوشت و شير كه به مكّه باشد هيچ جا نباشد.
آن گه آن زن گفت: يا پير به بركت فرود آى تا سرت بشويم كه گردناك شده است، از گرد راه.
گفت: فرود نيايم، وليكن سنگى بيار تا من يك پاى بر آنجا نهم و يك پاى در ركاب نگه دارم. برفت و سنگى بزرگ بياورد و در زير پاى ابراهيم نهاد.
ابراهيم عليه السلام يك پاى بر آن سنگ نهاد تا او يك جانب سرش بشست، اثر پاى ابراهيم در آن سنگ بماند، پاى ديگر بر سنگ نهاد تا او دگر جانب بشست، اثر پايش در آن سنگ ظاهر شد. آن گه بر نشست و او را گفت:
چون شوهرت باز آمد، بگوى كه آن پير تو را سلام مى كند و مى گويد: «عتبه در سخت صالح است، مگردان» [١] و برفت.
چون اسماعيل باز آمد، پدر را نديد. گفت: كسى اينجا بود؟!
گفت: بلى، پيرى چنين، بدين صفت نكوروى، خوش بوى و خوش خوى و ثنا گفت.
گفت: چه كردى؟! گفت: مهماندارى كردم او را و سرش بشستم و بسيار لابه كردم، فرود نيامد. گفت: چه پيغام داد؟ گفت: «تو را سلام مى كند و مى گويد: عتبه در نگاه دار كه مستقيم است و بدل مكن».
گفت: دانى تا او كه بود؟! او پدر من است ابراهيم، خليل خداى تعالى (عزّوجلّ)، پس مقام ابراهيم اين سنگ است.
انس مالك [٢] روايت مى كند كه من ديدم اثر انگشتان و پاشنه در آن. اكنون از بس