شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢٠٧
خودش از صاحبش پنهان داشت. چون به آن شهر آمدند، در اين انديشه افتادند و هيچ كس از ايشان اطّلاعى نداد صاحبش را بر سرّ خود. آن گه هر يكى از ايشان انديشه اى كرد كه از اين شهر بيرون بايد رفت تا شومى كفر و معاصى اينان به ما نرسد، و هر يكى از شهر بيرون آمدند على خفيةٍ من صاحِبِه [١] . چون به صحرا رسيدند، با هم رسيدند. هر يكى صاحبش را گفت: چرا بيرون آمده اى؟! او گفت: تو چرا بيرون آمده اى؟! آخر اتّفاق كردند، بر آنكه هر دو به كناره شوند و راز با صاحبش بگويند. همچنين كردند و راز يكديگر آشكارا كردند. رأى همه بر ايمان، متّفق بود و سگ صيد با خود داشتند. گفتند: اكنون بياييد تا امشب به غارى شويم و آنجا بخسبيم. فردا را تدبير خود بسازيم. آن شب در غار شدند و بخفتند. خداى تعالى بر ايشان مستمرّ كرد تا سيصد و نه سال بخفتند و كس راه بر ايشان نبرد، جز آنكه ايشان را مفقود يافتند.جماعتى كه ايشان را اين همّت بود، لوحى برگرفتند و نامهاشان و انسابشان و عددشان و تاريخ غيبتشان بر او نوشتند كه: فلان و فلان و چند كس از معروفان و جوانان شهر مفقود شدند و كس ايشان را باز نيافت، و خداى تعالى آن غار پوشيده كرد از چشم خلقان. و آن لوح در خزينه پادشاه بنهادند و گفتند: همانا اينان را نشانى باشد. چون قرنها بگذشت و مدّت به سر آمد، خداى تعالى اطّلاع داد برايشان، چنان كه گفت: «وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ» (كهف ۱۸: ۲۱) [٢] .وهب بن منبّه گفت: يكى از حواريان عيسى عليه السلام به در شهر اصحاب كهف آمد و خواست كه در آنجا شود. او را گفتند: بر در اين شهر بتى نهاده است، كس را رها نكنند كه در آنجا شود تا آن بت را سجده نكند. او در شهر نرفت. و بر درِ شهر گرمابه اى بود، رفت و آنجا كار مى كرد و مزدى مى ستد و نفقه مى كرد و خداى را