شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢١٣
كوه بيخلوس [١] .
چون اريوس اين سخن بشنيد، گفت: همانا اين مرد راست مى گويد و اين آيتى باشد از آيات خداى تعالى، آن گاه آن دو رئيس برخاستند و جمله اهل شهر، و تمليخا در پيش ايشان افتاد و تا نزديك كوه بيخلوس. آن گه ايشان را گفت: من از پيش مى روم تا ايشان را خبر دهم تا نترسند كه ما خلقى عظيم به سر ايشان شويم.
گفتند: روا باشد. و چون بازگشتن تمليخا به نزديك ايشان دير شد، ايشان گفتند: به هر حال چنان مى نمايد كه دقيانوس، تمليخا را بگرفته است و هر ساعت مترصّد بودند كه لشكر آيد و ايشان را نيز ببرد.
چون آواز وقع [٢] سمّ اسبان و غلبه مردم شنيدند، قاطع شدند كه لشكر دقيانوس است، به گرفتن ايشان آمده اند. يكديگر را وصيّت كردند و يكديگر را وداع كردند. چون نگاه كردند تمليخا در آمد. او را گرفتند: ماورائك؟! چه حال است؟! ما را خبر ده؟!
تمليخا از آنچه رفته بود، ايشان را خبر داد و آن رئيسان و آن مردم بيامدند و ايشان را بديدند و از آن حال به شگفت فرو ماندند. چون نگاه كردند در آن بنيان كه بعضى شكافته بود و بعضى بر جاى، تابوتى ديدند از آهن، قفلى از سيم بر آن زده. آن تابوت از آنجا برآوردند و آن قفل بگشادند. در آنجا دو لوح ديدند از ارزيز. بر آنجا نوشته كه در فلان تاريخ در عهد مملكت دقيانوس، مكسلمينا و محسلمينا و تمليخا و مرطوس و نسوطوس ونيورس و بكرويس و بطينوس؛ جوانان بودند برين شكل و برين هيئت، از فتنه پادشاه وقت بگريختند كه قصد ايشان مى كرد براى دين، و در اين غار شدند. چون خبر يافتند از ايشان و بدانستند كه ايشان در غارند، در غار برآوردند و به سنگ سخت كردند و ما نامهاى ايشان برنوشتيم و احوال ايشان، تا اگر