شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ١٧٩
تاه و سمر [١] . جبرئيل عليه السلام اشاره كرد به آنجا كه ركن عراقى است امروز و جاى حجر اسود است. و ابراهيم را گفت: خداى تعالى گفت: «اينان را اينجا فرود آور». گفت: يا جبرئيل اين چه جايى است؟!
گفت: اين جاى معظّم است و خداى تعالى را اينجا خانه اى بود كه آن را بيت المعمور گفتند و آدم در آن خانه بود و آن طوافگاه آدم بود و خداى تعالى پس از اين بر دست تو آبادان خواهد كردن.
ابراهيم عليه السلام هاجر را و اسماعيل را آنجا فرود آورد و براى ايشان عَريشى [٢] كرد تا در زير آن شدند و قربه اى [٣] داشته اند آب در آنجا مانده بود و جبرئيل گفت: خداى تعالى مى فرمايد كه اينان را رها كن و برو.
ابراهيم عليه السلام برگش تا بيايد، هاجر گفت: يا خليل اللّه ! ما را به كه رها مى كنيد؟!
گفت: به آن خدايى كه مرا فرمود كه شما را اينجا آرم و رها كنم، و به آن خداى كه مرا در غار طعام و شراب داد و بپروريد، به آن خداى كه مرا در آتش نگاه داشت.
هاجر چون بشنيد، گفت: رَضيتُ بِقَضاءِ اللّه وَامْتَثَلْتُ لِأَمْرِ اللّه ِ؛ به قضاى خداى راضى شدم و فرمان خداى را منقاد شدم، حَسْبِىَ اللّه وَعَلَيهِ تَوَكَّلْتُ.
ابراهيم برگرديد و ايشان را به خداى تسليم كرد. ساعتى چند كه برآمد، قدرى آب كه در قِرْبه بود، باز خوردند؛ دگر آب نماند. هاجر تشنه شد و شيرش منقطع گشت، از تشنگى و گرسنگى. اسماعيل از ضعف بيفتاد و پاى در زمين مى زد. هاجر