شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢٠٨
مى پرستيد.صاحب گرمابه، از قدوم او خير و بركت بسيار ديد. او را اكرام كرد و مردم او را از حسن و سيرت و صلاح او دوست گرفتند و او اخبارى كه از عيسى عليه السلام شنيده بود، مردم را مى گفت و با خير و طاعت دعوت مى كرد. جماعتى به او گرويدند و او را با صاحب حمّام شرط آن بود كه به روز كار او بكند و به شب به كار خود مشغول باشد؛ تا يك روز پسر پادشاه آن شهر، زنى برگرفت و بفرمود تا گرمابه خالى كردند و خواست تا در گرمابه شود. مرد او را راه بنداد. گفت: شرم ندارى؟ و تو پسر ملك شهرى، اين كار به تو زشت باشد! پسر پادشاه خجل شد و برگشت. پس آمد و خواست تا در گرمابه شود، دگرباره نهى كرد و وعظ كرد برگشت. و بار ديگر آمد و بانگ بر او زد و او را براند و در گرمابه رفتند.او دعا كرد، خداى تعالى هر دو را هلاك كرد و بمردند. ملك گفت: حال پسر من چه بود؟ گفتند: صاحب حمام او را بكشت.
اين حوارى با حمّامى و جماعتى كه مصاحب ايشان بودند، از آنجا بگريختند. شب ايشان را دريافت. در غارى شدند و بخفتند. در راه مردى را ديدند صاحب زرعى، و سگى با خود داشت كه زرع او را نگاه داشتى. ايشان را گفت: شما چه قومى [قوميد]؟ گفتند: مردمانى كه از دست ظالم گريخته ايم. او گفت: مرا مى بايد كه با شما موافقت كنم و سگ در دنبال ايشان، به شب در غار بخفتند.
خداى تعالى، خواب بر ايشان افگند تا سيصد و نه سال بخفتند و كسان ملك در طلب ايشان بودند، راه به ايشان بردند و ايشان را خفته يافتند. خواستند تا در آنجا شوند. ترس منع كرد ايشان را. آخر گفتند: تدبير آن است كه در اين غار برآريم تا اينان در آنجا بميرند از گرسنگى و تشنگى، همچنان كردند.وهب گفت: ايشان در آن غار مدّتى بماندند. وقتى شبانى آنجا رسيد و بر آن كوه، گوسفند مى چرانيد، باران بگرفت. او را انديشه كرد و گفت: در اين غار ببايد شكافت تا به شب گوسفندان را در آنجا مى برم، در آن غار باز كرد و خداى تعالى