شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ١٦٨
كرد، با او مانند آن كن. اينان را از پيش او ببر. ابراهيم عليه السلام گفت: بار خدايا! كجا برم اينان را؟ گفت: آنجا كه تو را فرمايم. آن گه جبرئيل را بفرستاد و گفت: ايشان را به زمين مكّه بر. جبرئيل در پيش افتاد و مى رفت و ابراهيم بر اثر او مى رفت با هاجر و اسماعيل. هر كجا به جاى خوش برسيد كه آبى و گياهى و عمرانى و آبادانى اى و خِصبى و نعمتى بودى، گفتى: يا جبرئيل! اينجا فرود آريم اينان را؟ گفتى: نه كه فرمان نيست! تا برسيدند به زمين مكّه، و آن زمينى است كه در او آبى و گياهى نباشد و زمينى است شوره و سنگلاخ كه كشت بر او نرويد.
جبرئيل گفت: اينجا فرو نه اينان را و برو. ابراهيم ايشان را آنجا بنهاد و برگرديد به فرمان خداى. هاجر گفت: يا خليل اللّه ما را بر كه رها مى كنى؟! او هيچ جواب نداد آخر گفت: خداى فرمود تو را كه مرا اينجا رها كنى؟! گفت: آرى! گفت: خداى تعالى ما را ضايع نگذارد! آن گاه آن قدره آب كه درين مشك مانده بود، به ايشان رها كرد و برفت.
ايشان آن آب بخوردند و تشنه شدند و كودك تشنه شد و او را شير نماند. نگاه كرد، نزديك تر كوه نه او و كوتاه تر صفا [١] بود. بر آنجا دويد تا هيچ كس را بيند و يا آوازى شنود؟! هيچ كس را نديد. از آنجا فرو دويد و بر كوه مروه [٢] دويد و نيز كسى را نديد.
ديگر باره بر كوه صفا دويد، دگرباره بر كوه مروه، تا هفت بار بگرديد. در بار هفتم آوازى شنيد ضعيف. از اين جانب و از آن جانب نگريد، كسى را نديد. ديگر باره