شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢١٢
اين درم گواهى مى دهد بر تو كه گنجى يافته اى از گنجهاى دقيانوس و مُهر او!
تمليخا گفت: واللّه كه من هيچ گنجى نيافته ام و اين درم از خانه پدر برگرفته ام و ضرب اين شهر است، من همين مى دانم.
گفتند: تو كيستى؟! و پدر تو كيست؟! او نام خود ببرد و پدر خود. كس نبود كه او را شناخت. چه مدّت دراز درميان افتاده بود ۳۰۹ سال!
گفتند: دروغ مى گويى و با ما راست نمى گويى. او چيزى نمى توانست گفتن، جز كه ساعتى خاموش مى بود و ساعتى سوگند مى خورد كه من گنجى نيافته ام. و مردم بهرى مى گفتند: ديوانه است، و بهرى مى گفتند: ابله است، و بهرى مى گفتند: طرّار است و از راستى خبر نمى دهد. آخر يكى از آن رئيسان، بانگ بر او زد و او را تهديد كرد و گفت: گمان مى برى كه ما تو را باور خواهيم داشتن به اين دروغ و محال كه مى گويى اين مال پدر توست؟! و نقش اين درم از سيصد سال زده است و تو كودك جوان آمده اى تا بر ما پيران فسوس دارى؟! و اعيان و معروفان اين شهر اينان اند كه اينجا حاضرند و خزائن شهر به نزديك ماست و ما از اين ضرب يك درم نداريم. ما تو را رها نكنيم. اگر راست گفتى، فهُوَ المَراد؛ والاّ ضرب و حبس و تهديد باشد.
تمليخا گفت: به خدا بر شما كه من از شما چيزى بپرسم مرا خبر دهيد. گفتند: بگو. گفت: دقيانوس الملك چه كرد و او كجاست؟ كه اين شهر در دست او بودى روزى.
گفتند: ما بر پشت زمين پادشاهى را ندانيم دقيانوس نام، و اين نام پادشاهى است كه سالهاى دراز است تا هلاك شد.
تمليخا گفت: كس با من راست نمى گويد. بدان كه ما چند يار بوديم و پادشاه اين شهر بر ما ستم كرد و اكراه، تا ما را از دين مسيحا برگرداند. ما ازو بگريختيم ديروز و دوش بخفتيم و امروز من به شهر آمدم تا براى اصحاب طعام خرم. در من آويختند و حوالت گنج مى كنند بر من. اگر باور نداريد، بياييد تا غار ما ببينيد و اصحاب ما را بر