شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢١١
يافتى! و با ما مشترك كن تا ما را ز تو با كس نگوييم كه اين گنج تنها بر نتوان داشت و به همه حال تو را در اين كار ياوران بايند. اگر نه چنين كنى سلطان وقت را بگوييم و تو را از آن رنج رسد و چيزى به تو نماند!او گفت: اى قوم! شما چه مى گويى؟ (مى گوييد) گنج چه باشد؟! اين درمى چند است كه من ديروز داشتم و هر روز اين خرج مى كنم و كس مرا به گنج يافتن، متّهم نكرد!
گفتند: محال مگو كه اين درمها از تاريخ ۳۰۹ سال [پيش] زده اند و آواز برآوردند و خبر به پادشاه وقت رسيد و مردم بر او جمع شدند و او هيچ جواب ندانست كلام ايشان را، جز كه خاموشى. و آن خاموشى در تهمت او زيادت مى كرد.و در شهر دو پيشوا بودند: دو مرد صالح، يكى «اريويس» نام، و يكى «بسطيوس» نام. او را ببردند تا پيش ايشان و او گمان برد كه او را پيش دقيانوس مى برند. او مى رفت دل بر مرگ نهاده مدهوش، و مردم از او افسوس [١] مى داشتند؛ چنان كه از ديوانگان، و او در دل خداى را مى خواند و مى گفت: خداوند آسمانها و زمينها! فريادرس تويى. در سختى مرا فريادرس، و با خود مى گفت: كاشكى! ما به يك جاى بودمانى و يا اصحاب من حال من بدانستندى كه ما را عهد چنان است با يكديگر كه به يك جاى باشيم در حيات و ممات. دريغا كه اين جبّار مرا بكشد و من ايشان را نبينم.
همه راه اين انديشه مى كرد و شهادت مى آورد و خداى را ياد مى كرد و پناه با خداى مى داد. چون او را پيش اين دو رئيس صالح آوردند، درنگريد، دقيانوس نبود؛ ساكن شد. او را بداشتندى آنجا و آن درمها به ايشان دادند. ايشان گفتند: اى جوانمرد! راست بگو تا اين گنج كجا يافتى؟! او گفت: گنج چه باشد؟! گفت: نقش