شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢٠٩
ايشان را بيدار كرد.
محمّد بن اسحاق گفت: پس از آن پادشاهى پديد آمد آن شهر را، مردى صالح كه او را «بندوسيس» گفتند. و او در ملك خويش ۳۷ سال بماند. و در ملك او هرگونه مردمان بودند، مؤمن و كافر و بت پرست. و پادشاه از آن رنجور بود و ايشان را با خداى مى خواند و تخويف مى كرد به بعث و نشور و ايشان مى گفتند: «ما هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا» (جاثيه ۴۵: ۲۴) [١] ؛ و ما حيات همين دانيم كه در دنيا هست و پس از حيات دنيا، حياتى نشناسيم.چون پادشاه صالح از ايشان آن ديد، با خداى تعالى تضرّع كرد و گفت: بار خدايا! آيتى بدين جماعت نماى كه بدانند بعث و نشور حقّ است. خداى تعالى خواست تا اظهار آيتى كند بر ايشان. در دل يكى از مردمان آن شهر افگند ـ نام او الياس ـ تا آن بنا بشكافد و براى گوسفند، حظيره كند. بيامد و اين بنا بگشاد؛ تا در غار گشاده شد. جماعتى را ديد در آنجا خفته و سگى بر در غار خفته، هر كس كه خواست آنجا فراز شود، نتوانست شدن.اهل شهر به تعجّب به نظّاره آنجا آمدند. خداى تعالى ايشان را از خواب بيدار كرد تا بنشستند شادمانه و مستبشر، و بر يكديگر سلام كردند. گمان بردند كه يك روز خفته اند يا بهرى از روزى. خداى تعالى بَعث ايشان دليل ساخت بر اينكه: بعث و نشور حقّ است.وهب گويد: ايشان بيدار شدند و احوال ايشان همچنان بود كه آن گه [كه ]بخفتند، هيچ تغيير نپذيرفته بودند؛ تا جامه ايشان شوخگن نشده بود. ايشان برخاستند و گمان بردند كه در عهد دقيانوس اند. نماز بگزاردند و «تمليخا»، كه صاحب طعام ايشان بود، او را گرفتند: برو و آن درمى چند ببر و طعام آر كه ما گرسنه شده ايم و بنگر كه اين طايفه طلب ما مى كنند؟ و خويشتن را بر احتراز دار!