شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢٠١
آمدند به بعضى حوايج خود. باران گرفت ايشان را. كوهى بود در او غارى. گفتند: در اين غار شويم تا باران كم شود. چون در آن غار شدند، سنگى عظيم از آن كوه در افتاد و در در آن غار افتاد و در غار بگرفت؛ چنان كه هيچ شكاف نماند كه روشنايى در او افتادى. و ايشان فرو ماندند و گفتند: يا قوم! اين كارى عظيم است و جز خداى تعالى، كشف اين بلا نتواند كرد. بياييد تا هر يكى از ما عملى كه در عمر خود كرده است خالص براى خدا، آن را شفيع سازيم؛ باشد كه خداى تعالى بر ما ببخشد. يكى از جمله ايشان گفت: من در عمر خود حَسَنتى مى دانم كه كرده ام و آن، آن بود كه من جماعتى مزدوران را به مزد گرفتم تا براى من كار كنند. مردى ديگر آمد نماز پيشين، او را گفتم: تو نيز كارى كن تا مزد يك روزه بدهم تو را. چون نماز شام بود و هر كسى را مزدى دادم بر تسويه، يكى از جمله ايشان گفت: مرا هم چندان مى دهى كه آن را كه از نيمه روز كار كرد؟! گفتم: يا سبحان اللّه . تو را بر مال من چه سبيل است كه من به آن، چه كنم؟! تو مزد خود تمام بستان، تو را با كسى ديگر كارى نيست. از من نشنيد و به خشم برفت و مزد رها كرد.من آن مزد او نگاه مى داشتم. تا روزى گاو بچه اى مى فروختند؛ من آن مزد او به بهاى آن دادم. در گله كردم. بزرگ شد و آبستن شد و بزاد و از بچگان او بسيار شد؛ تا گله اى گاو شد. پس از مدّتى دراز كه سالها بر اين برآمد، پيرى را ديدم ضعيف كه بيامد و گفت: مرا به نزديك تو حقّى هست. گفتم: چيست آن؟گفت: من، آن مردم كه آن روز، آن مزد رها كردم و برفتم، من در نگريدم، او را بشناختم، دست او گرفتم و او را به صحرا بردم و گفتم: اين گاو گلّه تو راست. گفت: يا هذا! بر من استهزاء مكن. گفتم: واللّه كه اين حقّ توست و تو راست، و كس را در آن نصيبى نيست. او، آن بگرفت و بسيار دعا كرد.بار خدايا! اگر دانى كه آن، براى تو كردم، ما را خلاصى ده. در حال آوازى از آن سنگ برآمد. بحرانى از آن سنگ برآمد و بتركيد و ثلثى از او بيفتاد و روشنايى پديد آمد.