شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ١٨٢
روى نهادند. بيابانى به وادى مكّه فرو مى شد. ايشان مى گفتند: على كُلِّ حال، آنجا بايد تا آب باشد. آن گه دو مرد اختيار كردند و گفتند: بر اثر اين مرغان برويد و بنگريد تا كجا مى روند؟ كه ايشان سرآب دانند.
آن دو مرد بيامدند و پى مرغان گرفتند تا به مكّه رسيدند. نگاه كردند هاجر را و اسماعيل را ديدند: زنى و كودكى، طفلى تنها بى مردى و انيسى، و آبى روان ديدند و گياه زارى. عجب داشتند و بيامدند او را پرسيدند كه جنّى يا انسى؟!
گفت: من انسم. گفتند: اين آب از كجا آمد كه هرگز كس نگفت كه اينجا آب بوده است و اگر كسى خواهد چاه كند، سيصد يا چهارصد گز ببايد تا آبى شور برآيد، اين چه حال است؟!
هاجر قصّه خود با ايشان بگفت و اكرام خداى تعالى ايشان را به آن آب.
گفتند: ما را از اين آب شربتى ده كه باز خوريم. ايشان را از آن آب بداد تا باز خورند؛ آبى عَذْبِ خوش بود.
گفتند: اين آب به ملكيّت كه راست؟
گفت: مرا و فرزند مرا كه خداى تعالى براى ما پيدا كرد.
آن گاه بر كوه رفتند. نگريستند، همه زمين گياه زار ديدند و درختان سبز شده ديدند. گفتند: تو را در اين آب و گياه مُشاركى يا مخاصِمى هست يا مدّعى؟
گفت: حاشا كه اصل ملكيّت اين مراست و اين فرزندِ مرا. ايشان برفتند و قوم را خبر دادند و ايشان مردمانى بودند خداوندان چهارپاى از گاو و گوسفند و شتر. شادمانه شدند، برخاستند و بار برنهادند و روى به آن جايگاه نهادند و پيرامن آن فرود آمدند و كس فرستادند به هاجر و گفتند: اگر تو را شايد كه ما در جوار و همسايگى تو فرود آييم كه تو نيز اينجا تنهايى و انيسى ندارى و كسى نيست كه براى تو كارى كند و تو را و فرزند تو را خدمتگارى كند، ما اينجا فرود آييم و در جوار تو بباشيم و اين فرزند تو را بپروريم و خدمت به واجب كنيم و تو ما را از