شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ١٨١
نزديك اسماعيل آمد، آب ديد.
وهب منبّه گويد: به بار هفتم، هاجر چون آيس شد و محنت به غايت رسيد، جبرئيل عليه السلام بيامد و پاى اسماعيل بگرفت و پاشنه پاى او به زمين مى ماليد. چشمه اى آب پيدا شد و هر چند ساعتى برآمد بيشتر شد، تا بر روى زمين روان گشت. هاجر، از مروه نگاه كرد، بياض و لَمَعان [سفيدى و درخشندگى] آب ديد، عجب داشت. بدويد، آبى ديد كه از زير پاى اسماعيل بردويده و بر روى زمين مى رفت.
هاجر بيامد و پاره اى ريگ پيرامن آن آب بركرد و چاله اى بكرد كه آب در او ايستاد، و آن گه قِرْبه اى از آن آب پر كرد.
رسول صلى الله عليه و آله گفت: «رَحِمَ اللّه ُ اُمّي هاجَرَ؛ خداى بر مادر من هاجر رحمت كناد»؛ اگر آن آب را منع نكردى، از آن آب همه باديه برفتى.
هاجر را دل نمى داد كه از آن آب باز خورد، براى اسماعيل. هاتفى آواز داد و گفت: آب باز خور و مترس كه خداى تعالى (جل جلالُه) اين آب براى شما پيدا كرد و اين آب شُرب حُجّاج خانه او خواهد بودن و خداى تعالى بر دست شما اساس و قواعد اين خانه پيدا خواهد كردن تا خانه را عمارت كنى [كنيد] و خلايق از اقصاى عالم به حجّ به اينجا آيند.
هاجر دل خوش گشت و ساكن شد و آب باز خورد و آن آب هر روز زياده شد و او بند از پيش او برگرفت تا آب روان گشت و بر روى زمين رفت و گياه بسيار پديد آمد و زمين سبز شد و آن درختان كه آنجا بود، تازه شد. اتّفاق چنان افتاد كه جماعتى از قبيله «جُرْهُم» به بازرگانى از شام به يمن مى شدند و آنجا منزلى نبود و عادت گذشتن بود؛ چون آنجا آبى و گياهى نبود. ايشان را به منزلى كه بود، فرود آمدند و از دور نگاه كردند. مرغان را ديدند كه پرواز مى كردند. با يكديگر گفتند: به هر حال، آنجا بايد تا آب باشد كه مرغ جايى پرواز كند كه آب بود. و به جانب مرغان