شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ١٣٥
و اگر از شما يارى خواهد، يارى دهيد. (ج ۱۳، ص ۲۴۴).
۱۳. گفت: بار خدايا! مرا دستور باش، تا بروم و او را ببينم و از او علم بياموزم. خداى تعالى او را دستورى داد. گفت: بار خدايا! جاى او كجاست؟ گفت: به مجمع البحرين. (ج ۱۳، ص ۵).
۱۴. گفت: بار خدايا! چه بلند همت بنده اى است رحيم و مشفق! دستور باش تا بروم و او را ببينم و سلام كنم و شكر اين نعمت بگزارم. خداى تعالى دستورى داد او را. بيامد و ادريس را سلام كرد. (ج ۱۳، ص ۹۵)
۱۵. گفت: يا رسول اللّه ! اكنون دستور باش تا بروم، اُمّ الفضل را و كودكان را بيارم؟ گفت: برو (ج ۹، ص ۱۵۴).
۱۶. مسلمانان گفتند: يا رسول اللّه ! دستور باش تا گردنش بزنيم؟ گفت: رها كنى كه باشد كه او را اتباعى باشند كه از دين بيرون شوند. (ج ۹، ص ۲۰۶)
۱۷. يكى از صحابه گفت: دستور باش تا او را بكشم، يا رسول اللّه ؟ رسول عليه السلامگفت: رها كنى كه او را اصحابى باشند. (ج ۹، ص ۲۷۱)
۱۸. بيامدند و گفتند: يا رسول اللّه ! اگر با تو بياييم، اعراب طىّ قبيله ما را و فرزندان ما را تعرض رسانند، ما را دستور باش تا مُقام كنيم. رسول عليه السلام گفت: خداى تعالى مرا خبر داد از اخبار و اسرار شما. (ج ۱۰، ص ۴).
۱۹. رسول را سخت آمد. صحابه گفتند: دستور باش، تا همه را گردن بزنيم؟ رسول عليه السلام گفت: نشايد كه من ايشان را امان داه ام. (ج ۱۵، ص ۳۴۲)
۲۰. او جواب داد و گفت: يا رسول اللّه ! قوم مى دانند كه من به زنان مولع باشم و مى ترسم كه نبايد كه زنان روميان را ببينم، از ايشان نشكيبم! مرا به فتنه بد ميفكن و دستور باش مرا تا بنشينم. رسول عليه السلام روى از او بگردانيد و به خشم او را گفت: دستورى دادم هر كجا خواهى رو. (ج ۹، ص ۲۶۲).
۲۱. چون مسلمانان بيشتر شدند و عدد و عدت بسيار شد، دستورى خواستند و