پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٣٧ - شرح و تفسير برترين بىنيازى
و كسى كه قطع اميد از مردم كند و كار خود را در جميع امور به خداى متعال واگذارد خدا خواسته او را در همه چيز برمىآورد». [١]
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«إِذَا أَرَادَ أَحَدُكُمْ أَنْ لا يَسْأَلَ رَبَّهُ شَيْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ فَلْيَيْأَسْ مِنَ النَّاسِ كُلِّهِمْ وَلا يَكُونُ لَهُ رَجَاءٌ إِلَّا عِنْدَاللَّهِ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ ذَلِكَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ يَسْأَلِ اللَّهَ شَيْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ؛
هرگاه كسى از شما اراده مىكند كه چيزى از خدا نخواهد مگر اينكه به او بدهد، از آنچه در دست همه مردم است چشمپوشى كند و اميدش تنها به خدا باشد. هرگاه خداوند چنين حالتى را در قلب او ببيند هرچه از خدا بخواهد به او مىدهد». [٢]
اهميت اين موضوع از نظر عقل علاوه بر نقل، بهقدرى آشكار است كه در آثار قديمى كه از حكماى يونان رسيده نيز به خوبى منعكس است؛ از جمله داستان معروف اسكندر و ديوژن است: «اسكندر پس از آنكه ايران را فتح كرد و فتوحات زيادى نصيبش شد، همه آمدند در مقابلش كرنش و تواضع كردند.
ديوژن نيامد و به او اعتنا نكرد. آخر دل اسكندر طاقت نياورد، گفت ما مىرويم سراغ ديوژن. سراغ ديوژن در بيابان رفت. او هم به قول امروزىها حمّام آفتاب گرفته بود. اسكندر مىآمد. آن نزديكىها كه سر و صداى اسبها و غيره بلند شد او كمى بلند شد، نگاهى كرد و ديگر اعتنا نكرد، دومرتبه خوابيد تا وقتى كه اسكندر با اسب بالاى سرش رسيد. همان جا ايستاد و گفت: بلند شو. دو سه كلمه با او حرف زد و او جواب داد. در آخر اسكندر به او گفت: چيزى از من بخواه. گفت: فقط يك چيز مىخواهم. گفت: چه؟ گفت: سايهات را از سر من كم كن، من اينجا آفتاب گرفته بودم، آمدى سايه انداختى و جلوى آفتاب را گرفتى.
وقتى كه اسكندر با سران سپاه خودش برگشت، سران گفتند: عجب آدم پستى
[١]. كافى، ج ٢، ص ١٤٨، ح ٣
[٢]. همان، ح ٢