الطرائف ت داود إلهامی - سید بن طاووس - الصفحة ٣١ - ملاقات با امام زمان (عج)
آنكه در دستش نيزه بود، به من گفت: «افلحت يا اسماعيل»، اى اسماعيل راحت شدى؟ من تعجب كردم كه او نام مرا از كجا دانست گفتم: «افلحنا و افلحتم ان شاء اللّه» باز همان مرد به من گفت: «هذا هو الإمام» يعنى اين بزرگوار امام زمان است.
من همينكه اين جمله را شنيدم پيش دويدم و به خاك افتادم و زانوى آن حضرت را بوسه دادم، آنها روان شدند من نيز به دنبال ايشان شتافتم، حضرت ملتفت من شد و فرمود بازگرد، گفتم هرگز از تو جدا نمىشوم بار ديگر فرمود: برگرد كه صلاح وقت در اين است گفتم من هرگز از تو جدا نمىشوم.
آن پيرمرد گفت: اسماعيل شرم نمىكنى كه امام دوبار فرمود برگرد و تو اطاعت ننمودى؟!
ناچار ايستادم آنها چند قدم از من دور شدند، امام عصر (عج) رو به من كرد و فرمود وقتى به بغداد رسيدى «مستنصر» خليفه عباسى تو را مىطلبد و به تو عطائى مىدهد از او قبول نكن و به فرزند گرامى ما (رضى الدين ابن طاوس) بگو كه نامهاى به «على بن عوض» درباره تو بنويسد و من به او سفارش مىكنم كه هرچه بخواهى به تو بدهد.
اين را فرمود كاروان به راه افتاد و دل دردمند اسماعيل را هم با خود برد جوان مشتاق تا دورترين چشمانداز كه سياهى كاروان را مىديد اشك و آه خود را بدرقه راه آن مىكرد تا كاروان از نظر وى غائب شد.
|
اى غائب از نظر به خدا مىسپارمت |
جانم بسوختى و به دل دوست دارمت |
|
اسماعيل مىگويد: من در همانجا ايستادم آنها به راه افتادند تا از نظر من غائب شدند بعدا از آنجا به سامرّا رفتم و جمعى از اهل شهر كه مرا ديدند گفتند:
چرا حالت متغير است؟ با كسى دعوا كردهاى.
گفتم: نه، ولى شما بگوئيد كه اين اسبسواران كه بودند؟