الطرائف ت داود إلهامی - سید بن طاووس - الصفحة ١٥٩ - فضائلى كه از على (ع) در جنگ خيبر ظاهر شد
٧ را فرا خواند ولى چشمان او درد مىكرد، آب دهن به چشمان او ماليد، على ٧ چشمان خود را باز كرد گويا هرگز درد نداشته است فرمود: اين پرچم را بگير و حمله كن تا (قلعه خيبر) براى تو گشوده شود.
پس على ٧ به سرعت مىرفت و من پشت سر او بودم تا اين كه سرنيزه خود را در ميان آبادى دشمن زير حصار به زمين فرو برد آن وقت مرد يهودى از بالاى حصار مطلع شد و گفت: تو كيستى؟ گفت: على بن ابى طالب آن مرد يهودى رو به ياران خود كرد و گفت: مغلوب شديد، قسم به خدائى كه تورات را بر موسى نازل كرد.
راوى گفت: على ٧ بر نگشت تا اين كه خداوند «قلعه» را بر او گشود[١].
اين حديث را علماى تاريخ مثل محمد بن يحيى ازدى، ابن جرير طبرى، واقدى، محمد بن اسحاق، ابو بكر بيهقى و ابو نعيم اصفهانى و اشبهى در كتابهاى خود از: عبد اللَّه بن عمر، سهل بن سعد، سلمة بن اكوع، ابو سعيد خدرى و جابر بن عبد اللَّه انصارى نقل كردهاند كه: پيامبر ٦ ابو بكر را با مهاجرين با پرچم خود فرستاد (و رنگ آن پرچم سفيد بود) او (بدون اين كه قلعه را فتح كند) برگشت و قومش را سرزنش و ملامت مىكرد و آنها نيز ابو بكر را سرزنش و ملامت مىكردند.
تا اين كه عمر را فرستاد و او نيز (بدون اين كه كارى از پيش ببرد) برگشت در حالى كه ياران خود را مىترساند و يارانش نيز او را مىترساندند و اين موضوع براى پيامبر ناگوار بود فرمود:
«لأعطينّ الرّاية غدا رجلا يحبّ اللَّه و رسوله و يحبّه اللَّه و رسوله، كرّار غير فرّار لا يرجع حتّى يفتح اللَّه على يديه فاعطاها عليّا ففتح على يديه»
[٢].
[١] المناقب، ص ١٨١.
[٢] سنن بيهقى، ج ٩، ص ١٠٦- تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٩٣، ط بيروت،- حلية الاولياء، ج ١، ص ٦٢- ذخائر العقبى، ص ٨٢.