ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٦ - تفسير عمومى خطبهء بيست و يكم
سخن ناشى از احتمالى است كه كمترين تكيه بر مشاهده و تجربه ندارد ، سؤال از عامل حركت مزبور را از بين نمى برد ، يعنى اين سؤال كه چرا جهان چنين حركتى را انتخاب كرده است بىپاسخ مى ماند . اگر بگوئيم :
< شعر > ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است < / شعر > و ما انسانها در مقطعهايى از زمانها قرار مى گيريم كه موجودات بىشمارى را در حال حركت و كون و فساد مى بينيم و نمى دانيم سرگذشت جهان چه بوده است و سرنوشت نهائى آن چه خواهد بود . اين طرز تفكر ، هر گونه اصول جهان بينى و معرفتهاى كلى ما را به مسخره مى گيرد ، زيرا هيچ نوع جهان بينى نمى تواند از يك مغز متفكر تراوش كند ، مگر اين كه بايستى در بارهء جهان هستى و موجوديت آن ، يك عده اصول كلى را پىريزى كند و چون اين اصول بايستى كليت داشته باشند ، بدون ترديد داراى آن عموميتى خواهند بود كه كل جهان هستى را توضيح بدهند . ما با هر توضيح كه در بارهء جهان هستى بدهيم ، بدون احتياج به دركى روشن در آغاز و انجام آن ، معرفتى كلى در بارهء جهان بدست نخواهيم آورد ، اگر چه شناخته شدهها و معلومات ما بصورت كل دانههاى تسبيح در آيد كه نخ آن را كشيده باشند و آن دانهها يكى در كنار ديگرى قرار بگيرد ، نه يكى پس از ديگرى .
از اين مطلب بگذريم ، اگر آدمى عده اى از دريافتهاى مستمر و پر محتوى را كه سرتاسر تاريخ بشرى را فرا گرفته است ، ناديده بگيرد ، هيچ ديدگاهى جز پوچ گرايى براى او باقى نمى ماند . درست دقت فرمائيد : ١ - دريافت عدالت و لزوم آن ، اساسى ندارد ٢ - دريافت نظم و قانون در كل جهان هستى بىپايه است ٣ - دريافت حق شناسى و گريز از باطل گرايى خيالى بيش نيست ٤ - دريافت مسئوليت و تعهد در زندگانى توهمى است بىاساس ٥ - دريافت شرم از انسانيت و اصول آن بر بنياد منطقى استوار نمى باشد