ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١١٦ - ترجمهء خطبهء بيست و پنجم
جلوگيرى ميكند . اين يك اصل قاطعانه است كه هيچ احتياجى به گفتگو ندارد آيا مى توان گفت : آن هوش و زيركى و كنجكاوى كه دست و پاى زمامدارى مانند على بن ابي طالب ( ع ) را ببندد ، از اوصاف برجسته و عامل تكامل است آن چه عامل تكامل است كه سقوط و بدبختى يك جامعه را فراهم ساخته و مردم خود را از زمامدارى و ارشاد انسان محورانهء على بن ابي طالب گرفته و به چنگال معاويهها و حجاج بن يوسفها بسپارد اين كه اهل شام را به كندى ذهن و جمود فكرى متهم ساختهاند ، بايستى مورد تحليل قرار بگيرد ، و مطلب به اين سادگىها نيست ، زيرا اگر مردم يك جامعه به اين حقيقت توجه كند كه كنجكاوىها و اعمال هشيارىهاى آنان كه بجهت فقدان اصول زندگى اجتماعى ، يا جهل به آنها ، نتيجه اى جز بردگى عموم اهل جامعه ندارد ، انتقاد و ماجراجوئى را به هشياران و خبرگان همه جانبهء جامعه واگذار ميكند . وقتى كه افراد يك جامعه پس از تجربههاى آموزنده ، بدانند كه كنجكاوى و هشيارىهاى آنان همراه با بيمارى خود خواهى است كه به تزاحم و تصادم دائمى منجر گشته در نتيجه زندگى اجتماعى را مختل خواهد ساخت ، بايستى به اين نتيجه برسند كه به انديشهها و هشيارىهاى خود حدودى قائل شده و آنها را نسبى تلقى نمايند .
و با ديدن نتايج ويران كنندهء روشن خود محورى ، دست از « من چنين مى انديشم » كه بطور جبر آنان را از ديگر افراد جامعه بر كنار ميكند و حس لزوم تفاهم را در درون آنان مى ميراند و يقين پيدا كنند كه هشيارىهاى ناقص آنان بزرگترين مانع رسيدن به هشيارىهاى عالى است كه فقط با تفاهم و همكارى با ديگران امكانپذير خواهد بود .
مثل اهل عراق در دوران زمامدارى امير المؤمنين كه با تكيه به هشيارىها و كنجكاويهاى بىنتيجهء خود ، سد راه امير المؤمنين مى شدند ، مثل كسانى است كه هر يك از آنان يك چراغ موشى با نور بسيار ناچيز در دست گرفته و آن نور ناچيز را بجلو چشمانشان گرفته خود را از نور خورشيد بىنياز بدانند