ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٤٦ - از مختصات ضرورى انسانى كه خود را از هر اصل و قانون توجيه كننده بسوى خيرات رها مى بيند اينست كه ، از بيم حركت به سوى كمال زمين گير مى شود و براى حركت بسوى شر و تبهكارى شتاب برقآسا مى نمايد
بايد از آن حمايتگران رهايى و بىبندوبارى و واگذار كنندگان انسان بحال خود پرسيد : آيا سقوط تعهدها و پيمانها از اعتبار و ارزش به اصول عاليهء مذهب و اخلاق والاى انسانى مستند است يا به آن بيمارى مغزى و روانى كه ضرورت تقيد به اصول انسانى را از بين برده است شما هر چيزى را كه فراموش كنيد و حتى اگر شخصيت خودتان را زير پا بگذاريد نمى توانيد ضرورت مفيد بودن عمل به تعهدها و پيمانها را [ خواه تعهد و پيمان ميان افراد و خواه ميان فرد و گروه و ميان فرد و جامعه و ميان جوامع با يكديگر را ] فراموش نماييد و به زير پا بيندازيد . با اين حال انسانها رها شده از اصول عاليهء مذهب و اخلاق ، امروزه كمترين ارزشى به تعهدها و پيمانها نمى دهند .
همين ساعت كه اين جملات را مى نويسم در همين روز ( ٤ - ١ - ١٣٦٧ هجرى شمسى ) بر خلاف تمامى مقررات و قوانين بين المللي ، موشكهاى وحشتناك و مرگبار يكى پس از ديگرى مناطق مسكونى يعنى خانهها و كاشانههاى مردم را كه براى زندگى ساخته و آباد كردهاند به تلى از ويرانهها مبدل مى سازد و چراغهاى زندگى پير و جوان و كودك و زن و مرد و بيمار و تندرست را در مدارس ، مساجد ، بيمارستانها ، با شكستن آنها خاموش مى سازد . در همين روزها چند نفر در اتاقى نشسته و در بارهء پديدهء قدرت ، و ناتوانى شرمآور بشر از استفادهء صحيح و منطقى از آن ، بحث مى كرديم كه ناگهان صداى بسيار مهيب انفجار يك موشك ، براى لحظاتى گفتگوى ما را قطع نمود و همگى به روى همديگر خيره مى نگريستيم كه هم اكنون عده اى بيگناه به خاك و خون در غلطيدند . در همين حال يكى از دوستان كه اهل فضل و دانش است وارد شد و گفت : ديشب حادثه اى را ديدهام كه هم تفسير كنندهء دموكراسى كه ترقى و تمدن بشرى را اثبات مى كند ، بود و هم تفسير كنندهء سوسياليسم كه با جبر تاريخ وارد عرصهء زندگى انسانها گشته است . اين حادثه انفجار يك موشك ويرانگر در نزديكى خانهء ما بود كه پس از آرام كردن خانوادهء خودم ، بسرعت بطرف جايگاه اصابت موشك رفتم . منظرهء بسيار هولناكى را ديدم كه توانايى توصيف آنرا ندارم و گمان نمى كنم ضربهء روانى آن حادثه در درونم ، تا نفسهاى واپسينم زايل شود . تلى از خاك را ديدم كه همهء افراد يك خانواده را در خود دفن كرده بود . تنها سر كودكى شيرخوار با انگشتان كوچك يك دستش بيرون مانده بود . آهسته و بسيار ملايم خاكها را از