ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٠ - اصل ششم - ضرورت انتقال انسانهاى مورد تعليم و تربيت از موقعيّت گرايش به تشويقها و پاداش و سطح نگرى و سطح گرائى به موقعيّت حقيقت گرائى براى خود حقيقت
ما نبايد حقيقت را بعنوان يك وسيلهء آرايش فرهنگ جامعه ، مورد توجّه و تلقين قرار بدهيم . واقعيّت آن نيست كه بعضى از عوامّ متفكَّرنما گمان مى برند كه تعليم و تربيتها بايد متوجّه آن موضوعاتى شود كه فقط روبناى زندگى مادّى انسانها را كه سياستمداران پيرو ماكياولى طرح ريزى مى كنند ، تأمين نمايد . اگر تعليم و تربيت واقعا كار با انسان داشته باشد ، بايد زندگى طبيعى محض را اعتلاء بخشيده و بزندگى انسان مبدّل بسازد .
اين تبديل و تبدّل بدون اعتراف به حقيقت يا حقائقى فوق دانستهها و خواستههاى سطحى بشرى امكان پذير نيست . بعبارت جامعتر ، بدانجهت كه آدمى بدون تكيه به حقيقت با آن شكلى كه محيط و فرهنگ و مقامات مديريّتهايش تلقين ميكند نمى تواند زندگى كند ، [ و اگر خود انسان با عقل و وجدان و بوسيلهء معلَّمان و مربّيان ، حقيقت را نتواند تشخيص بدهد ، قطعا حقيقت يا حقيقتهائى را براى او خواهند ساخت ، ] لذا ضرورى است كه معلَّمان و مربّيان حقائق اصلى را كه بشر در نهاد خود دارد ، براى انسانهاى مورد تعليم و تربيت ، اراءه بدهند . و الَّا همان گونه كه گفتيم : اگر انسان نتواند يا نخواهد با حقائق اصيل زندگى خود را تنظيم نمايد ، قطعى است كه با حقائقى مصنوعى مانند نژاد ، پول ، مقام ، شهرت و قهرمان تلقّى شدن و غير ذلك ، روزگار عمر او را تباه خواهند ساخت . در تعريف حقيقت از آن جهت كه مناسب اين مبحث است مى توان گفت : حقيقت آن امر است كه بتواند مبنائى براى « حيات معقول » انسان يا جزئى از آن بوده باشد . آيا مى توان مبناى « حيات معقول » يك انسان را فداكارى در راه حيواناتى انسان نما و ضدّ انسانيّت ، و بدون هدف اعلا در زندگى قرار داد ، تا بگوئيم : فداكارى مزبور حقيقى است آيا مى توان لذّت را مبناى « حيات معقول » يك انسان قرار داد تا بگوئيم لذّت گرايى حقيقى است . و همچنين آيا پول و مقام و شهرت و قهرمان تلقّى شدن مى توانند بعنوان مبانى « حيات معقول » يا جزئى از آن تلقّى شوند نمونهء حقايقى كه مى تواند مبانى « حيات معقول » بوده باشد ، بقرار زير است : ١ - چنانكه جهان هستى و ابعاد مادّى انسان داراى قوانينى است كه علوم در صدد فهم و كشف آنها است ، جان و روان و روح آدمى نيز داراى قوانينى است كه بىاعتنائى به آنها ، يا ايجاد دگرگونىهاى مخلّ در آنها ، موجب اختلال جان و روان و روح آدمى ميباشد .
اين يك حقيقت است و معلَّمان و مربّيان اگر اين حقيقت