پژوهشي در فرهنگ حيا - پسنديده، عباس - الصفحة ٦١
مهم آن ، ترس و نگرانى از آبروريزى و از بين رفتن حيثيت فرد است ؛ امّا شخص پست ، براى آبروى خويش ، ارزش قائل نيست . به همين جهت ، نه از آنچه انجام مى دهد ، باكى دارد و نه به آنچه درباره اش مى گويند ، اهمّيت مى دهد . در فرهنگ روايات ، از اين دسته افراد با تعبير «لا يبالى ما قال ولا ما قيل فيه (بى اعتنا به آنچه مى گويد و به آنچه درباره اش مى گويند)» [١] ياد شده و تصريح شده است :
.اللَّئيمُ لا يَستَحيي . [٢]
.فرومايه ، حيا نمى كند .
.امام باقر عليه السلام نيز مى فرمايد : سِلاحُ اللِّئامِ قَبيحُ الكَلامِ . [٣]
.اسلحه فرومايگان ، سخنان زشت است .
.و امام على عليه السلام مى فرمايد : اللَّئيمُ إذا قَدَرَ أفحَشَ و إذا وَعَدَ أخلَفَ . [٤]
.فرومايه آن گاه كه امكان يابد ، ناسزا مى گويد و هرگاه وعده دهد ، تخلّف مى كند .
ناسزاگويى و عهدشكنى و سخن زشت بر زبان جارى كردن ، از رفتارهاى بى حيايى است و در اين روايات ، تصريح شده كه فرد پست ، مرتكب چنين كارهاى ناشايستى مى شود و از انجام دادن آنها شرم نمى كند . بنا بر اين ، يكى از ضرورت هاى برانگيخته شدن حيا ، كرامت نفس و احساس
[١] امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «رأس كل خطيئة حبّ الدنيا ؛ دنيا دوستى سرآمد همه خطاهاست» (الكافى ، ج ٢ ، ص ٣١٥) . همچنين از رسول خدا روايت شده است : «حبّ الدنيا أصل كل معصية و أوّل كلّ ذنب ؛ دنيادوستى ريشه هر معصيت و سرآغاز هر گناهى است» (تنبيه الخواطر ، ج ٢ ، ص ١٢٢) .[٢] امام على عليه السلاممى فرمايد : «ما من معصية اللّه شى ء إلاّ يأتى فى شهوة ؛ هيچ يك از معصيت هاى خدا نيست مگر آن كه با شهوتى مى آيد» (نهج البلاغه ، خطبه ١٧٥) . همچنين از ايشان روايت شده است : «من لم يعدل نفسه فى الشهوات خاض فى الخبيثات ؛ كسى كه در شهوت ها اعتدال نداشته باشد ، در پستى ها فرو مى رود» . (الكافى ، ج ٢ ، ص ٣٩٣) . نيز از ايشان نقل شده : «سبب الشر غلبة الشهوة ؛ سبب بدى ، چيره شدن شهوت است» (غررالحكم ودررالكلم ، ح ٥٥٣٣) .[٣] اساسا به انسان اجازه داده نشده كه گوهر جان خويش را آلوده سازد و حرمت و آبروى خويش را نزد مردم ، خراب كند . بر اساس تعاليم دين ، حفظ گوهر جان از آلودگى و حفظ آبرو از لكّه دار شدن ، واجب و الزامى است .[٤] ر . ك : الكافى ، ج ٢ ، ص ٣٢٣ ؛ تحف العقول ، ص ٤٤ .[٥] غررالحكم ودررالكلم ، ح ١٠٥٣ ؛ عيون الحكم والمواعظ ، ص ٤٨ ( ح ١٢٢٩ و ١٢٣١) .[٦] الدرّ المنثور ، ج ٥ ، ح ٧٦ .[٧] غررالحكم ودررالكلم ، ح ١٥٢٩ .