پژوهشي در فرهنگ حيا - پسنديده، عباس - الصفحة ٢٣
و ديگرى را «صبر» و سومى را «ترس» و ... ؟ متأسفانه در اكثر تعريف هاى ارائه شده از مفاهيم دينى ـ اخلاقى ، منطقه مركزى آنها تعريف شده است . مراد از منطقه مركزى ، نقطه هاى محورى و اساسى اى هستند كه در مركز يك صفت قرار مى گيرند . مشخّص كردن نقطه هاى محورى و مركزى صفات ، بسيار بجا و ضرورى است ، امّا كافى نيست . هر صفت ، قلمروى دارد كه اگر محدوده آن معيّن و مرز آن با ديگر صفات ، مشخّص نشود ، تداخل پيش خواهد آمد و مشخّص نخواهد شد كه مثلاً فلان مورد ، در قلمرو اين صفت است يا صفت ديگرى . به همين جهت ، مرزشناسى صفات از اهمّيت بسيار بالايى برخوردار است و در عين حال ، چندان ساده نيز به نظر نمى رسد . [١] يكى از چالشهايى كه هنگام پژوهش در چيستى حيا رخ مى دهد ، وجه تمايز اين صفت با صفات مشابه و متضاد است ؛ چرا كه براى تبيين ماهيت روان شناختى حيا ، بسيار مهم است كه بدانيم چه چيزى باعث مى شود كه يك حالت روانى را «حيا» بناميم و ديگرى را «ترس» و سومى را «صبر» و چهارمى را «تقوا» و ... . اين پرسش مهم ، پژوهش را وارد مرحله تازه اى كرد و فضاى جديدى را براى پژوهش مى گشايد . به همين جهت ، روند تحقيق از بررسى تعريف هاى لغت شناسان و دانشمندان علم اخلاق به سوى بررسى روايات و آيات حيا سوق داده مى شود . با اين رويكرد ، مطالعه بر روى آيات و احاديث حيا آغاز شد . در قدم نخست ، عناصر تشكيل دهنده حيا مشخّص شدند . اين عناصر ، عبارت بودند از : شخص حيا كننده ، شخصى كه از او حيا مى شود و فعل قبيح (عمل نابه هنجار) . كم كم اين انديشه شكل گرفت كه حضور يك ناظر محترم ، حيا را بر مى انگيزد . اگر احساس شود كسى وجود دارد كه ناظر فعل قبيح است ، حيا به
[١] يكى از كارهاى مهم و لازم ، اين است كه پژوهشگران و انديشمندان ، خلأ موجود را پُر نمايند و با بحث هاى كارشناسانه ، تعريف هاى دقيق و روشنى از هر صفت ، ارائه دهند تا فرق هر صفت با صفت ديگر و مرز آن و يا ارتباط و هماهنگى آن با صفات ديگر به دست آيد . اگر چنين كارى رخ دهد ، مى توان نسبت به تدوين نظام روانى و اخلاقى بر پايه دين ، اميدوار بود .