رضايت از زندگي - پسنديده، عباس - الصفحة ٥٣
آفرينش را هدفمند مى دانند و نه هدفى براى خويش دارند . بحران بى معنايى براى چنين افرادى ، خيلى سريع و شديد شكل مى گيرد و پيامدهاى خود را بر آنان تحميل مى كند . حالت دوم «ناتمام بودن معنا» است . اين وضعيت ، مخصوص كسانى است كه معنايى براى زندگى در نظر داشته اند ، اما وقتى به آن مى رسند ، آن را بى ارزش تر از آن مى بينند كه به خاطرش زندگى كنند . اين وضعيت ، هنگامى پيش مى آيد كه معناى انتخاب شده ، توان توجيه به دنيا آمدن ، زنده ماندن و مردن را نداشته باشد . ممكن است برخى معناها در آغاز ، چنين نمايش دهند كه مى توانند فلسفه مرگ و حيات را توجيه كنند ؛ ولى تا پايان راه ، دوام نياورند . گروه اوّل از آغاز ، نااميد و افسرده مى شوند و گروه دوم در نيمه هاى حيات . معناهاى ناتمام در آغاز ، توليد حركت و نشاط مى كنند؛ اما پس از آشكار شدن بى ارزشى آنها ، موجب نااميدى و سرخوردگى مى شوند . معناى زندگى بايد با ارزش تر از خود زندگى باشد ، چه رسد به يكى از اجزاى آن . آنچه مى خواهد فلسفه زندگى را توجيه كند ، بايد فراتر از زندگى و ارزشمندتر از آن باشد . حتى ارزش معادل نيز نمى تواند توجيه كننده حيات باشد . معناى زندگى ، شبيه يك «معامله» است . آنچه يك معامله را توجيه پذير مى سازد ، منفعت و سود آن است. اگر معامله اى ، زيان آور باشد و يا دست كم ، سودآور نباشد ، هيچ توجيهى براى انجام دادن آن وجود ندارد و هيچ انسان خردمندى به چنين معامله اى دست نمى زند . هر كارى كه مى خواهد انجام شود بايد فايده اى داشته باشد و گرنه انجام دادن آن ، بى معناست . در بحث معناى زندگى نيز همين قاعده جريان دارد . معناى زندگى بايد ارزشى فراتر از خود زندگى داشته باشد . چيزى كه انسان ، حاضر است به خاطر آن زندگى كند و به خاطر آن تلاش كند و حتى بميرد ، بايد ارزشمندتر از زندگى باشد . در غير اين صورت، پديده «زيان زندگى» كه در ادبيات دين از آن به عنوان «خسران» ياد مى شود ، رخ مى دهد. دنيا مقطعى از زندگى است كه به لحاظ زمانى ، بخش ناچيزى از حيات انسانى را