رضايت از زندگي - پسنديده، عباس - الصفحة ٥١
فصل سوم
معناى زندگى
انسان ، موجودى است كمال گرا و هدفمند كه از بيهودگى، بى معنايى و بى هدفى ، سخت گريزان است . بيهودگى و پوچى ، چنين موجودى را ارضا نمى كند و از اين رو اگر زندگى ، معنا و هدفى نداشته باشد ، زنده ماندن ، ارزشى نخواهد داشت ؛ هرچند تمامى امكانات زندگى فراهم باشد . علّت نارضايتى و سرد شدن زندگى، «ناكامى در رفاه» نيست . زندگى ساده و حتّى سخت را مى توان دوست داشت و راضى بود ، به شرط آن كه معناى زندگى را درك كرده باشيم . آنچه موجب بن بست و نااميدى در زندگى مى شود ، «ناكامى در معناطلبى» است. به بيان ديگر ، همان گونه كه انسان هم داراى «جسم» است هم «جان» ، زندگى نيز داراى دو بخش است : «مواد» زندگى و «معنا»ى زندگى . به نظر شما ناكامى در كدام يك از اين دو بعد ، خسارت بار است؟ ناكامى در مواد زندگى يا ناكامى در معناى زندگى؟ مواد زندگى ، تغييرپذير و نابودشدنى هستند؛ اما معناى زندگى، جاودانه ، پايدار و فناناپذير است ؛ همان گونه كه روح انسان ، فناناپذير است . امكان دارد روح از جهانى به جهان ديگر انتقال يابد ، اما نابود نمى شود . به ميزان اهميتى كه بُعد دوم زندگى دارد ، كاميابى يا ناكامى در آن نيز اهميت مى يابد و تفاوت آن با بعد اوّل زندگى مشخص مى شود . پيش از اين ، بخشى از خاطرات جوان بيست و دو ساله اى را برايتان نقل كرديم كه با وجود فراهم بودن تمام امكانات يك زندگى مرفه ، به ناگاه ، دچار بحران هويت