رضايت از زندگي - پسنديده، عباس - الصفحة ٢١٥
و از جمع نى ها دور افتاده است ، نالان است: كز نيستان تا مرا ببريده انداز نفيرم مرد و زن ناليده اند سينه نى ، مالامال از اشتياق وصل و بازگشت به اصل خويش است و از اين روست كه سوز فراق و اشتياق ديدار را در ناله آن مى توان حس كرد: سينه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگويم شرح درد اشتياق هر كسى كو دور مانْد از اصل خويشباز جويد روزگار وصل خويش. [١] مولوى ، اين تمثيل را براى تشريح وضعيت انسان بيان كرده است و چه تمثيل زيبايى : نى ، چون از اصل خويش دور افتاده است ، دلى آتش گرفته و آهى سوزان دارد ؛ انسان نيز چنين وضعيتى دارد . انسان از ديار خاك نيست . در برهوت ماديت و در اين خاكستان ، تنها و بى كس است ، سرگشته و حيران است ، دلش آرام ندارد و بهانه كسى را مى گيرد : «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» . ريشه انسان ، آن جايى است كه روح را در آن دميدند . روح انسان از هر چه باشد ، به همان چيز ، تمايل پيدا مى كند و فقط اين گونه است كه آرام مى گيرد . خداوند از روح خود در انسان دميده است : « وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى» [٢] و لذا تا به او وصل نشود ، آرام نمى گيرد . راز مناجات انسان و سوزناكى ناله هاى عاشقانه او همين است ؛ اينها ناله هايى از درد فراق و شوق وصال است. يكى از نيازهاى اساسى انسان ، نياز به خداست . تا خدا در زندگى انسان نباشد ، آن زندگى ، بى معنا خواهد بود ، و زندگى بى معنا ، سرد و بى روح است . اگر همه امكانات ، فراهم باشد ، ولى خدا در زندگى نباشد ، زندگى ، خسته كننده و ملال آور خواهد بود؛ زيرا خداوند ، اصل و ريشه انسان است و قطع ارتباط با ريشه ، موجب پژمردگى و افسردگى مى شود . از اين روست كه خداوند مى فرمايد: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُو مَعِيشَةً ضَنكًا . [٣]
[١] مثنوى معنوى ، دفتر اوّل، بيت ١ ـ ٤ .[٢] سوره حجر ، آيه ٢٩ .[٣] سوره طه ، آيه ١٢٤ .