رضايت از زندگي - پسنديده، عباس - الصفحة ٢٨٢
وى در جاى ديگرى مى نويسد: شايد لوگوتراپى ، اين ويژگى بيمارگونه حاكم بر فرهنگ كنونى امريكا را باژگون كند ، تا كسانى كه قابل درمان نيستند و رنج مى برند ، فرصتى بيابند به جاى اين كه از دردهاى خود بنالند ، به آنها ببالند ؛ زيرا اين گونه بيماران ، فعلاً نه تنها غمگين و اندوهناك اند ، بلكه بار اين اندوه را نيز به دوش مى كشند كه چرا شاد نيستند ؟ [١] اكنون بهتر مى توان فهميد كه چرا دين ، مركز ثقل آموزه هاى زندگى ساز خود را لذّت قرار نداده است . لذّت محورى ـ كه ويژگى فرهنگ مادّى بخصوص فرهنگ امريكايى است ـ ، جز اندوه بيشتر ، نتيجه ديگرى ندارد . آيا تا به حال ، فكر كرده ايد كه چرا مردان الهى از سختى ها نمى نالند ، بلكه به آنها مى بالند؟ راز اين بالندگى چيست؟ آنان به جاى «لذّت» به «معنا» مى انديشند . ويكتور فرانكل با اشاره به اين حقيقت مى گويد: گاهى در زندگى ، وضعى پيش مى آيد كه انسان از انجام دادن كارى محروم مى شود و يا كامياب نمى گردد ؛ ولى چيزى كه اجتناب ناپذير و محوناشدنى است ، همانا رنج است . از اين رو اگر رنج را شجاعانه بپذيريم ، تا واپسين دم ، زندگى معنا خواهد داشت . پس به اين ترتيب ، مى توان گفت كه معناى زندگى ، امرى مشروط نيست ؛ زيرا معناى زندگى مى تواند حتّى معناى بالقوه درد و رنج را نيز در بر گيرد . [٢] آرى ، اگر درد و رنج نيز معنا داشته باشند ، آزاردهنده نيستند . آنچه آزاردهنده است ، احساس بى معنا بودن سختى هاست . كسانى تكاليف دينى را آزاردهنده مى دانند كه معناى آن را نمى شناسند و كسانى بلاها و امتحانات الهى را برنمى تابند كه به معنادارى آنها واقف نيستند . مرگ نيز اگر معنا داشته باشد ، دردآور نيست . اگر معناى مرگ «لقاء اللّه » باشد ،
[١] همان ، ص١٧٤ .[٢] همان جا .