رضايت از زندگي - پسنديده، عباس - الصفحة ٢٧٩
فصل پنجم
معناشناسى
فرد مستمندى كه بى كار بود ، براى رفع نياز خود ، از كسى تقاضاى كمك كرد . او كه نمى خواست كمك بى دليلى به او كرده باشد ، گفت : «سنگ هاى داخل اين حياط را به فلان نقطه حياط ، منتقل كن» . شخص مستمند ، سنگ ها را جابه جا كرد و در پايان روز ، مزد خود را گرفت . فرداى آن روز ، به كارگر گفت : «سنگ ها را از اين نقطه ، به نقطه ديگر منتقل كن» و در پايان روز ، مزد او را داد . اين كار ، چند روز ادامه يافت تا اين كه يك روز ، كارگر ، به شدّت ناراحت شد و گفت : «مرا به بازى گرفته اى؟ كار من شده ، جابه جا كردن بى حاصل اين سنگ ها و ...» . آنچه اين كارگر را برآشفت ، اين احساس بود كه كار او بى حاصل و بى فايده است . او مزد خود را مى گرفت ، ولى بى معنايى كار ، او را بى تاب ساخت ، هر چند ، نظر صاحب كار كه مى خواست پولِ بى جهت به او نداده باشد ، قابل تقدير است ، اما به اين مهم ، توجّه نكرده بود كه احساس پوچ بودن و بى فايده بودن كار نيز براى انسان ، آزاردهنده است .
معناى سختى ها را دريابيد
يكى از عوامل تنيدگى و فشار روانى ، احساس بى معنا بودن حوادث است . اگر حادثه هاى ناخوشايند زندگى ، بى معنا و بى حاصلْ ارزيابى شوند ، قابل تحمّل