شيوه فرماندهى پيامبر(ص) - خطاب الموصلي، محمود بن شيت - الصفحة ٣٤٥
سخن گفتن با ما سه نفر نهى كرد. ما از مردم كناره گرفتيم و آنها نيز از ما رميدند تا آنجا كه زمين در نظرم دگرگون شد، گويا آن زمين نبود. ما پنجاه شب را بدين منوال گذرانديم. دو همراه من بيچاره و خانهنشين شدند و گريه مىكردند. اما من كه از آن دو جوانتر و شكيباتر بودم، بيرون مىرفتم و در نماز مسلمانان شركت مىكردم و در بازارها مىگشتم ولى كسى با من سخن نمىگفت. هنگامى كه رسول خدا (ص) پس از نماز مىنشست، نزد وى مىرفتم و سلام مىكردم و با خود مىگفتم: آيا جواب سلام مرا هر چند آهسته باشد داد يا نه! سپس نزديك او به نماز مىايستادم و زير چشم به او نگاه مىكردم. هنگامى كه سرگرم نماز مىشدم به من مىنگريست و هنگامى كه متوجه او مىشدم از من روى برمىتافت.
چون بىمهرى مسلمانان نسبت به من به درازا كشيد، به راه افتادم تا اينكه از ديوار باغ پسر عمويم، ابو قتاده كه از همه او را بيشتر دوست مىداشتم بالا رفتم و به او سلام كردم.
به خدا سوگند! جواب سلام مرا نداد.
گفتم: اى ابو قتاده، تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا مىدانى كه من خدا و رسولش را دوست مىدارم؟ پاسخى نداد. دوباره او را سوگند دادم، باز هم پاسخ نداد. بار ديگر كه سوگند دادم گفت: خدا و رسول او داناترند ... اشك از چشمانم سرازير شد و از ديوار بالا رفتم و سپس روانه بازار گرديدم.
در بازار مدينه راه مىرفتم كه ناگاه شنيدم يكى از نبطيهاى شام كه براى فروش خوار و بار به مدينه آمده بود سراغ مرا گرفت و گفت: «كعب بن مالك را چه كسى به من نشان مىدهد؟» مردم مرا به او نشان دادند تا نزد من آمد و نامه پادشاه غسان را كه روى حرير نوشته بود به من داد. در آن نامه آمده بود: «اما بعد، خبر يافتهام كه سرورت به تو ستم كرده است. خداوند برايت سراى خوارى و زبونى قرار ندهد. بيا و به ما ملحق شو كه تو را همراهى مىكنيم. پس از خواندن نامه گفتم: «اين هم يك مصيبت ديگر، كار من به جايى كشيد كه مشركى در من طمع بسته است.» پس آن نامه را بر سر تنور بردم و در آتش انداختم.
ما در همين وضعيت بوديم تا آنكه چهل شب از گرفتارى و پنجاه شبى ما گذشت.