شيوه فرماندهى پيامبر(ص) - خطاب الموصلي، محمود بن شيت - الصفحة ٢٨٩
كند به عباس فرمان داد تا ابوسفيان را در تنگناى دره نگه دارد تا با ديدن ارتش اسلام فكر هرگونه مقاومتى را از سر بيرون كند.
عباس گويد: طبق فرموده رسول خدا (ص) ابوسفيان را در تنگناى دَرّه نگه داشتم و قبايل با پرچمهايشان مىگذشتند. هر قبيلهاى كه مىگذشت، او مىپرسيد: اينان كيانند.
مىگفتم سليم! مىگفت من چه كار به سليم دارم؟ سپس قبيلهاى ديگر مىگذشت، مىگفت: اى عباس! اينها كيانند؟ مىگفتم: قرينه. مىگفت: من چه كار به قرينه دارم؟ تا اينكه عبور قبايل پايان پذيرفت. قبيلهاى نمىگذشت مگر اينكه در مورد آن سؤال مىكرد. وقتى معرفى مىكردم، مىگفت: من چه كار به اين قبيله دارم؟! تا اينكه پيامبر (ص) به همراه گردان سبز (گردان ويژه) عبور كرد در حالى كه مردان مهاجر و انصار، با ساز و برگ كامل و غرق در سلاح گرداگرد آن حضرت را گرفته بودند.
ابوسفيان گفت: «سبحان الله! اى عباس اينان كيستند.» گفتم: «رسول خدا (ص)، و مهاجران و انصار.» گفت: «كسى را ياراى جنگ با اينها نيست. اى ابوالفضل، به خدا سوگند سلطنت برادر زادهات بالا گرفته است.
گفتم: «اى ابوسفيان! اين پادشاهى نيست، بلكه رسالت، و نبوت است.» گفت: «اگر اين طور است بسيار خوب.» در اين هنگام عباس گفت: «نزد مردم خود برو»، و ابوسفيان با شتاب راهى مكه گرديد.
پيش از ورود به مكه:
ابوسفيان پريشان و سراسيمه وارد مكه شد. او به خوبى مىدانست كه در پشت سر او گردبادى است كه اگر وزيدن بگيرد ريشه قريش را مىكند و چنان خردش مىسازد كه هرگز قد راست نكند.
اهل مكه نيروى اسلامى را در حال نزديك شدن به مكه مىديدند، در حالى كه تا آن هنگام هيچ تصميم قاطعى نگرفته و براى جنگ تدبيرى نينديشيده بودند.
از اين رو نزد سران خود گرد آمده و منتظر آخرين تصميم بودند. در اين هنگام صداى ابوسفيان ميان آنها پيچيد كه مىگفت: «اى گروه قريش! اين محمد است كه سوى شما