شيوه فرماندهى پيامبر(ص) - خطاب الموصلي، محمود بن شيت - الصفحة ٢٢٦
حضرت فرمود: «خداوند شما را از قوم ستمكار رهايى بخشيد.» ل- سريه كُرزِ بنِ جابِر فِهْرى بسوى مردم عُرَيْنه هشت تن از مردم، عُرَينه «١» نزد رسول خدا (ص)، آمدند و اسلام آوردند. پيامبر خدا (ص) سرپرستى شتران شيرده خود را كه در منطقه قبا، در شش ميلى مدينه مىچريدند، به آنان سپرد. اينان در آن جا بودند تا سلامت خود را بازيافتند و فربه شدند.
سرانجام روزى اقدام به دزديدن شتران رسول خدا (ص) كردند. يَسار، غلام آن حضرت، با چند نفر ديگر به آنان برخورد و با دزدان به مبارزه پرداخت. آنها دست و پاى يسار را بريدند و در چشم و زبانش خار فرو كردند تا به شهادت رسيد.
هنگامى كه اين خبر به رسول خدا (ص) رسيد، بيست سوار را به فرماندهى كُرزِ بن جابر فِهْرى در پى آنان فرستاد. رزمندگان اسلام به دزدان رسيدند و آنها را محاصره و دستگير كردند و به مدينه آوردند. اينان همگى كشته شدند.
م- سريه عَمْرو بن اميه ضَمْرى ابوسفيان به چند تن از قريش گفت: «كسى نيست كه برود و محمد را ترور كند؟ [و كشتن او آسان است] چون او در بازارها راه مىرود! ... مردى از اعراب آمد و داوطلب كشتن رسول خدا (ص) گشت. ابوسفيان يك شتر و مقدارى مال به او داد و گفت:
«مأموريت خود را پوشيده بدار.» او شبانه از مكه بيرون آمد و پس از پنج روز به مدينه رسيد.
رسول خدا (ص) از ديدن آن عرب به شك افتاد و گفت: «اين مرد در پى خيانت است.» او كوشيد تا شايد بتواند پيامبر خدا (ص) را ترور كند، اما به وسيله اسيد بن حُضَيْر دستگير شد و خنجرى نزد او كشف گرديد. رسول خدا (ص) گفت: «به من راست بگو چه كارهاى؟؟» گفت: «در امانم؟؟» فرمود: بلى. او ماجراى مأموريتى را كه از سوى ابوسفيان يافته بود بازگفت و رها شد.
رسول خدا (ص) به تلافى اين اقدام ابوسفيان، عَمرو بن امَيّه و سَلَمة بن اسْلم را سراغ وى فرستاد و فرمود: «او را غافلگير كنيد و بكشيد»! آن دو وارد مكه شدند. عمرو بن اميه