پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٩٤
اهل عمل نيستيد؟
چند سال قبل از انقلاب شكوهمند اسلامى به محلى رفتم و جريانى ديدم. در آن روزگار از ايادى استكبار كسانى را مىفرستادند به ايران و برنامههاى دينىشان را هم پياده مىكردند و امروزه هم اينطور است. سران دينهاى باطل هر ماه چند ميليون مجله را براى ترويج دين خود به چاپ مىرسانند و پخش مىكنند. مسيحىها، روحانى و كشيشهاى خود را به سراسر جهان اعزام مىكنند و آنها را تأمين مىنمايند تا مردم را به دين خود بكشانند و لكن ما با اينكه حق با ماست، چيزى نداريم و امكاناتى نيست و كوتاه آمديم كه اين مايه تأسف است. همانطور كه على (ع) تأسف مىخورد كه ما بر حقّيم و معاويه بر باطل است و لكن ببيند چه يارانى دارد كه مىفرمود: اى كاش مىشد، ده نفر از اصحاب خود را مىدادم و يكى از ياران معاويه مىگرفتم و اين فرمايش مولا (ع) به اين معناست كه مريدهاى حضرت، زبانى و زمانى و سست و بىوفايند مگر تعداد كمى به هر حال جريانى كه ديدم اين است كه من در محلى به كار ارشاد و وعظ مشغول بودم، روحانى ديگرى
نيز در آن محل وجود داشت. يك كشيش مسيحى نيز در اين محل كار مىكرد. او از مردم پرسيده بود: اين آقايان چه كسانى هستند و آنها گفته بودند: اينها روحانى و آخوند ما هستند و مرشد و راهنماى ما در دين مىباشند.
هر وقت مىخواستم از كوچهاى رد بشوم، اين كشيش مسيحى دست به سينه مىايستاد، تا من رد شوم. جوانان به او گفته بودند: چرا چنين مىكنى؟ و او گفته بود: وقتى شخصيت بزرگى مىخواهد از كنار ما رد شود به اين سادهگى كه نيست. شما پاپ اعظمتان