پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢١٠
مىخواهد چيزى بگويد كه نه خدا گفته نه پيغمبر اى مردم! جعفر مىگويد: شما را به حق خدا قسم، بيائيد خدا را هم در عملتان شريك كنيد. آيا در عملهاى ما خدا شريك است؟ چقدر از اعمال را مىشود به حساب خدا گذاشت؟ وقتى آقا شيخ جعفر اين را گفت، صداى ضجه و گريه مردم بلند شد. آنگاه فرمود: جعفر كه در مقابل خدا شرمنده است و مىترسد كه عملش رنگ خدا نداشته باشد.
شخصى بود سالمند و بيش از صد سال عمر داشت كه نام او حاج غلامرضا ساورى بود و از خدمتگزاران به علماء و مردى روشن ضمير بود و من به ايشان علاقهمند بودم. روزى به ايشان گفتم: از قديم الايام مطلبى بگو تا استفاده كنم. گفت: ده الى دوازده ساله بودم، شبى در ايوان خوابيده بودم و آسمان را نگاه مىكردم. يكدفعه ديدم ستارگان به طرف چپ و راست مىروند و صداى واحسينا و وا محمداه بلند شد كه قيامت بر پا شده است. مردم از خانهها بيرون ريختند. قضيه مدتى طول كشيد، آسمان خالى از ستاره شد يك ستاره هم به چشم نمىخورد. بعد از دو ساعت مجدداً ستارگان شروع به نورافشانى كردند. ما نفهميديم چرا اين طورى شد، تا اينكه بعد از هشت روز معلوم شد كه در آنشب و همان ساعت كه اين اتفاق افتاد، آية الله حاج شيخ جعفر شوشترى از دنيا رفته بود. بعداً جنازه ايشان را به چه عزت و احترامى از ايران به نجف اشرف بردند و در صحن نجف دفن نمودند و در يكى از حجرات سمت سر مطهّر اميرالمؤمنين (ع) به خاك سپردند.
اى عزيزان! «الى ربّك المنتهى» همه كارهايتان به خدا منتهى