پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٩
بياور. آن شخص مىگويد: پيش خود گفتم مگر نمىداند امام رضا (ع) به صورت ظاهر از دنيا رفتهاند. آقا كه زنده نيست و لكن خجالت كشيدم جه جواب او را بدهم. نامه را گرفتم و به طرف مشهد رفتيم و نامه را داخل ضريح انداختم و عرض كردم يابن رسول الله خودتان مىدانيد كه آقا از من جواب نامه را مىخواهد. از حرم بيرون آمدم و چند روزى در مشهد بوديم تا اينكه اعلام كردند كاروان مىخواهد برگردد و هر كس مىخواهد با ثامن الحجج خداحافظى كند، به حرم برود و من هم براى وداع به حرم رفتم و در گوشهاى مشغول زيارتنامه شدم. ديدم خدّام حرم دارند مردم را بيرون مىكنند، فكر كردم كسى از شخصيتها مىآيد همه را بيرون كردند و متوجه من نشدند وقتى خلوت شد، يادم آمد و عرض كردم: يابن رسول الله! من دارم برمىگردم و شما جواب نامه را نداديد. ناگاه ديدم جوانى نورانى و سيدى جليل القدر از زمين بيرون آمد فرمود: چكار دارى؟ گفتم: آمدم جواب نامه را بگيرم. فرمود: برو جوابش را به او بده كه «آئينه شو جمال پرى طلعتان طلب» يعنى آينه شو تا بتوانى جمال زيبا را ببينى، «جاروب كرده خانه و پس ميهمان طلب». تا آقا اين شعر را گفت، در سينه من ثبت شد. بعد از اينكه از مشهد بازگشتم، براى آقا شعر را خواندم كه آينه شو جمال پرى طلعتان طلب» و گفتم اين جواب آقاست. او گفت: حضرت درست فرموده است بايد لياقت باشد.
١٠٦- عاقل كيست؟