پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٢
به نجف برود. سيد به آقاى تنكابنى گفت: من قصد نجف كردهام كه نه فقط براى زيارت بلكه مىخواهم درد دل خود را به ميرزاى شيرازى بگويم تا شايد به دادم برسد. ميرزا هم در سامرا بود. سيد به سامرا رفت و جريان خود را به ميرزا گفت. ميرزاى شيرازى پرسيد: آيا تا به حال درد دل خود را به كسى گفتهاى؟ جواب داد: بلى به آقاى ملا على كنى نوشتهام و اثرى نداشته است. ميرزا گفت: از من نيز كارى ساخته نيست چون اگر من بخواهم كارى انجام دهم، بايد به آقاى ملا على كنى بنويسم و كسى ديگر را سراغ ندارم، كه او هم نتوانسته براى تو كارى انجام دهد. سيد گريه كنان از منزل بيرون آمد و به حرم عسگريين رفت و ضريح را گرفت و شروع به گريه كردن كرد. به حدى كه نزديك بود غش كند و حالش به هم بخورد، سيد ابراهيم كه همراهش بود مىگويد: به دوستان گفتم: ديگر صلاح نيست سيد بيشتر از اين در حرم بماند. زير بغل او را گرفتيم و به منزل برديم و او خوابيد. ناگهان نيمه شب از خواب بيدار شد و خوشحال بود. گفتيم: چه خبر شده؟ گفت: امام (ع) كار مراحل كرد و به من فرمود: به نزد ميرزا بروم. گفتيم: الآن نصف شب است و صحيح نيست. گفت: بايد همين الان بروم. آقا فرموده است همين الآن بروم. ناگهان درب منزل به صدا درآمد. درب را باز كرديم و ديديم جناب ميرزا به در خانه آمده است و سيد را مىطلبد. سيد بيرون رفت و همراه ميرزا به منزل خودشان رفتند. آنگاه ميرزا نامهاى را آورد و گفت: اين نامه را بگير و به آقاى كنى بده. در نامه نوشته بود كه حضرت خادمش را فرستاده پيش من و گفته است نامهاى را به آقاى كنى بنويس و او هم به ناصرالدين شاه بنويسد. بقيه را