پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٨٥
فوق العاده براى ديدار ايشان به سوى نجف رفت. وقتى وارد اطاق ايشان شد، ديد كه هيچ امكاناتى وجود ندارد. خدمت آقا نشست و سؤال كرد: چند اطاق داريد؟ آقا فرمود: همين يكى. گفت: پس زن و بچه شما كجا هستند؟ فرمود: زن و بچه من داخل حياط و زير آفتاب هستند. آن عالم خيلى ناراحت شد و گفت: اى واى! شما با اين عظمت چرا اينطور زندگى مىكنيد؟ آقا فرمود: شما اصل كارتان كه ديدن عالم و مؤمن است، خوب است و مستحب مىباشد لكن از مستحباتى نيست كه لوازم مطلوب داشته باشد. گفت: اين نظريه فقهى را بيشتر توضيح دهيد. آقا فرمود: آمدن شما به منزل ما خوب است امّا مستلزم اين شد كه در اين آفتاب گرم زن و بچه من با حالت مريضى در حياط بسر ببرند. آن عالم تا اين را شنيد، منقلب شد كه ما در ايران چه وضعى داريم و ايشان چگونه زندگى مىكند. به ايران برگشت، جريان را به حاكم گفت و حاكم نيز پول زيادى به او داد كه برگردد نجف و به آقاى كاظمينى رَحمَهُالله بدهد. وقتى خواست پول را بگيرد سئوال كرد اين پول
چيست گفت پولى است كه حاكم براى شما فرستاده است مرحوم كاظمينى رَحمَهُالله قبول نمىكند و او مجدداً به ايران برمىگردد. آنگاه مرحوم كاظمينى رَحمَهُالله آنقدر گريه مىكند و متأثر مىشود كه اندازه ندارد. از او علتش را مىپرسند و ايشان مىگويد: براى اين گريه مىكنم كه آن آقا جريان مرا به حاكم ايران اطلاع داده و او هم براى من پول فرستاده و حال مىترسم جزء ظلمه شده باشم. اين است حالت بزرگان ما، بيائيد توجه بيشترى به خدا پيدا كنيم.