پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٧٠
است. از وى قدرى فاصله گرفتم تا ببينم شيخ در اين موقع شب، كجا مىرود؟ اوّل فكر كردم به حرم خواهد رفت، لكن ديدم شيخ از محدوده كربلا خارج شد تا به خرابهاى رسيد و به قرائت «زيارت جامعه كبيره» مشغول شد و صداى ناله شيخ بلند بود. وقتى ديدم مشغول است و به او حالى دست داده است، از راهى كه آمده بودم، بازگشتم و به حمام رفتم سپس به حرم حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) مشرف شدم و آنگاه به نجف مراجعت نمودم و روز شنبه در درس شيخ حاضر شدم. بعد از اتمام درس به ايشان عرض كردم: اگر اجازه دهيد چند جمله صحبت خصوصى با شما دارم.
اجازه دادند و من جريان آن شب را به شيخ گفتم و از ايشان خواستم مرا نيز آگاه كند. تا اين را گفتم، رنگ از صورت شيخ پريد و با حالت انكار فرمود: شايد چشمانتان خطا رفته است. وقتى به طور قاطع گفتم كه خود شما بوديد و شما را به صاحب اين قبر مولا على (ع) بگو قضيه چيست؟ فرمودند: خواهشم اين است كه تا زنده هستم به كسى اين جريان را نگوئى و من به ايشان قول دادم. آنگاه فرمود: گاه گاهى كه در حل مسائل دچار مشكلات مىشوم و احكام براى من پيچيده و سخت مىشود، چارهاى ندارم جز اينكه از امام زمان (ع) استمداد بطلبم، زمانى كه به زيارت مىآيم، مىروم در آن خرابه كه اگر شما برويد و هرچه جستجو كنيد، آنرا پيدا نخواهيد كرد، اول «زيارت جامعه» مىخوانم، بعد اجازه مىخواهم كه آيا اجازه مىدهيد اين مسائل را عنوان كنم؟ وقتى خواندم، اگر آقا اجازه دادند، داخل خرابه مىروم و آقا جواب مىدهند.