پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٢٣
ابراهيم خليل الرحمن هستم مرا فراموش نكن.
حضرت ابراهيم كه بعد از پيغمبر اسلام ٦ اشرف أنبياء است، اينگونه است، ما چه حالى داريم؟ ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ﴾ [١] روزى مىآيد كه همه از يكديگر فرار مىكنند و كسى كسى را نمىشناسد. اين روز خواهد آمد ﴿وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيّاً﴾ [٢]
يكى از بزرگان نوشتهاند كه در مشهدِ اردهال اطراف كاشان يكى از مؤمنين فوت ميكند كه وقتى جنازه را مىبرند تا دفن كنند، زنده مىشود. اين قضيه در زمان آية الله العظمى حجت و آية الله العظمى خوانسارى اتفاق افتاده بود و در شهر قم سر و صداى زيادى كرده بود. به هر حال يكى از آقايان از حوزه علميه براى كشف جريان به آنجا رفت.
در آنجا آن شخص را پيدا كرد و جريان را از او سؤال كرد. آن مؤمن جريان را اينگونه تعريف كرد:
من به بيمارى دل درد مبتلا بودم. در شب شهادت مولا على (ع) دل درد شديدى پيدا كردم به گونهاى كه نتوانستم براى عزادارى به مسجد بروم در خانه تنها ماندم و با حالت گريه و زارى با حضرت على (ع) درد دل كردم و گفتم: آقا جان شب شهادت شماست و من نتوانستم به مسجد بروم و قرآن سر بگيرم و خيلى ناراحت هستم. در اين
[١]- عبس/ ٣٤ و ٣٥
[٢]- مريم/ ٧١