پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٣
مغازه من مىگذشتيد، مىديدم، به من كه شرابخوار و يهودى بودم، سلام مىكرديد و احوالپرسى مىنموديد و اين براى من جاى سؤال بود، سؤال كردم: اين آقا با اين اخلاق نيكو كيست؟ گفتند كه فلانى است. خواستم كه مرا با شما آشنا كنند. شخص واسطه نزد من آمد و تقاضاى او را مطرح كرد كه مىخواهد با شما صحبت كند. من پذيرفتم و او پيش من آمد و گفت: آقا عجب اخلاقى داريد. گفتم: اين اخلاق جدّمان است و دستور دين ماست. او گفت: اگر دين شما اين طورى است، اجازه دهيد به دين شما مشرف شوم امّا به يك شرط. به او گفتم: برويد به خدمت فلان آقاى بزرگوار و برنامه دينىتان را درست كنيد. گفت: نه اگر بناست مسلمان شوم بايد به دست شما مسلمان شوم. گفتم: من به قم مىروم. گفت: اشكال ندارد من هم به قم مىآيم. گفتم: شرطت چيست گفت: اينكه اجازه دهيد تا يكهفته ديگر يهودى باشم. گفتم: چطور؟ گفت: بگذار هفته بعد مىگويم. هفته بعد مسلمان شد و دستورات اسلام را براى وى بيان كردم بعد از او سؤال كردم چرا هفته قبل مسلمان نشدى؟ گفت: زيرا تمام مغازه من شراب بود و ديدم حال كه بناست مسلمان شوم، بايد تمام تشكيلات مغازه را عوض كنم. يعنى دوست داشتم واقعاً مسلمان شوم و يك هفته را مهلت خواستم كه به كارها برسم. خلاصه اسلام را اختيار كرد و جشن گرفتيم. بعد گفت: حاج آقا يك خواهش هم دارم و آن اين است كه مىخواهم هرچه دارم به شما واگذار كنم. گفتم: چرا؟ گفت براى اينكه اگر از دنيا رفتم به دست ورثهام كه كافرند، نرسد. از او قبول كردم و بعد از مدتى چند از دنيا رفت آن هم در شب شهادت اميرالمؤمنين (ع) در ماه