پندهاى رسول اعظم به اباذر غفارى - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ١٢٤
هنگام در تاريكى شب يك روشنايى ظاهر شد و شخصى را ديدم كه به من مىگفت آيا مىخواهى تو را به خدمت حضرت اميرالمؤمنين ببرم؟ گفتم: اين آرزوى من است چرا نروم؟ گفت: بلند شو برويم. بعد از مدتى از دور يك روشنايى ظاهر شد. گفتم: كجاست؟ گفت: مسجد سهله كوفه است. پيش خود گفتم: من كه در كاشان هستم چگونه به اينجا آمدهام؟ ديدم عدهاى داخل مسجد نشستهاند و آقا على (ع) بالاى منبر براى مردم موعظه ميكنند و ذوالفقار حضرت هم روى زانوى مباركشان است. رفتم خدمت آقا و سلام عرض ادب نمودم و گفتم: يا على! محبت فرمائيد برات مرا هم بدهيد. حضرت اشاره كردند به سمت راست خود و فرمودند: برو پيش آن آقا و برات خود را بگير. آن شخص علامه محمد باقر مجلسى رَحمَهُالله بود. سلامش كردم و دستش را بوسيدم و عرض كردم: آقا اميرالمؤمنين فرمودند كه برات مرا بدهى ايشان فرمود: برو از اين آقا بگيرد. ديدم مرحوم آشيخ عبدالكريم حائرى رَحمَهُالله است. به ايشان سلام كردم، ايشان نيز به من نگاهى كرد و فرمود: برو از آقاى حجت كوه كمرهاى بگير. در عالم خواب نفهميدم كه پيش آقاى حجت رفتم يا نه با خود گفتم: موقع برگشتن مىرويم پيش آقاى حجت و برات خود را مىگيريم. در بين راه عدهاى از دوستان را كه مرحوم شده بودند، ديدم. در كنار آن دوستان، تعداد ٢٥ رأس گوسفند چاق و فربه مشغول چريدن بودند. آن رفقا به من گفتند: فلانى ٢٥ رأس گوسفندى كه براى ما فرستادى، ٢٤ تايش رسيد و يكى نرسيد. به خانه بازگشتم اما ديدم كه عدهاى درحالى كه تابوتى را در دست دارند،